درباره سایت

آرشیو چپ سایتی است که سعی دارد بدون اینکه به سمت گرایشی حرکت کند تمام منابع و بزرگان و نظریه های تاریخ چپ را از سایت های مختلف جمع آوری کرده و تحت یک مجموعه دسته بندی شده ارائه دهد

e

اهداف : سایت آرشیو چپ با هدف ابتدا با هدف آموزش و در اختیار گذاشتن منتخب و چکیده ی آثار چپ سعی در گشترش این مجموعه به سایت های طیف چپ خواهد داشت .

MANIFEST

۱۶۲ سال از صدور مانيفست مى گذرد. طى اين زمان دراز، هزاران چاپ به زبان هاى مختلف از آن منتشر شده است. چنين به نظر مى رسد كه اين متن با كليهء زمان ها همراه بوده، كنار گذاشته نشده، به تاريخ سپرده نشده و همواره الهام بخش نسل هاى پياپى بوده است. و اين در حالى ست كه مى دانيم مانيفست در ميانهء قرن نوزدهم نوشته شده و نقطهء عزيمتش وضعيت سرمايه دارى نوپاى آن روزها ست و نيز اينكه سرمايه دارى ابتدا در چارچوب ملى شكل گرفته و سپس به شيوهء توليد جهانى...

شعر و موسیقی اعتراض

آرشیو موسیقی چپ جمعه۱۸مهٔ فریدون مشیری :اشکی در گذگاه تاریخ اشکی در گذرگاه تاریخ از همان روزی که دست حضرتِ «قابیل» گشت آلوده به خون حضرتِ «هابیل» از همان روزی که فرزندانِ «آدم» صدر پیغام‌آورانِ حضرتِ باریتعالی زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود. از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون «دیوار چین» را ساختند آدمیت مرده بود.

قسمت تاریخ چپ ایران

تیرباران بر روی تپه های اوین در اواسط اسفندماه ۱۳۵۳ به زندان اوین برده می‌شود و در شبانگاه۲۹ فروردین ۱۳۵۴ همراه با ۶ نفر از رفقای گروه و ۲ نفر از زندانیان مجاهد در تپه‌های اوین توسط مأمورین ساواک و شکنجه‌گران زندان اوین تیرباران می‌گردد. شش فدایی، حسن ضیاظریفی، احمد جلیلی افشار، مشعوف کلانتری، عزیز سرمدی، محمد چوپان‌زاده، عباس سورکی. و دو مجاهد مصطفی جوان خوشدل، کاظم ذوالانوار همراه با بیژن جزنی تیرباران شدند.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

آیا یک مارکسیست می تواندیبه حقوق بشر باور داشته باشد؟

پرسش فوق را می‌توان به دو صورت کاملا متفاوت مطرح کرد. یکی از دیدگاه جرمی بنتام، یعنی از نقطه‌نظر فایده‌باورانه(UTILIARIAN). او حقوق طبیعی را "پوچ و بی معنی"و حقوق طبیعی خدشه‌ناپذیر را "واقعا پوچ و بیمعنی" می‌دانست. از این روست که مثلا سر جورج کورن. وال. لویس اصطلاح‌هایی هم‌‌چون "حقوق اصیل، حقوق طبیعی، حقوق نسخ‌ناپذیر، حقوق جدایی‌ناپذیر، حقوق خدشه‌ناپذیر، حقوق ارثی، حقوق ذاتی" (1) و غیره را حقوقی می‌دانست که:
"سرچشمۀ آن‌ها در تئوری وضع طبیعی و قرارداد اجتماعی قرار دارد؛ اما از این حقوق اغلب کسانی استفاده می‌کنند که این نظریه‌ی پوچ و زیان‌آور را هرگز نشنیده‌اند و اگر از آن اطلاع ‌داشتند احتمالا آن را رد می‌کردند. آن‌ها خواست‌‌هایی دارند که حقوق می‌نامند و معتقدند که در یک خط مشی‌سیاسی عقلانی چنین حقوقی، قانونا مورد تایید قرار دارد. وظیفة این اشخاص این است که نشان دهند لازمة یک خط مشی سیاسی عقلانی، پاسخ‌گویی به خواست آن‌هاست. اما از آن‌جا که چنین امری نیاز به فرآیند استدلال دارد و ابداع و درک استدلال معمولا دشوار است، آن‌ها ترجیح می‌دهند مساله را با استفاده از عبارات پر طمطراقی که نمونه‌های‌اش را در بالا آورده‌ام مصادره به مطلوب ‌کنند".(2) بسیاری از فیلسوفان مدرن سیاسی انگلوساکسون، فایده‌باوری را هم‌چون بدیل عمده‌ای در برابر نظریه‌های اخلاقی و سیاسی استوار بر حقوق تلقی ‌کرده و اغلب از آن در برابر این نظریه دفاع می‌کنند.(3)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

اتحادیه‌های کارگری: سازمان دادن به‌تجربهٔ بزرگ انقلاب ایران


کارگر چیست؟

در ماده یک قانون کار مصوب اسفند (۱۳۷۷) گفته می‌شود: «کارگر ... کسی است که به‌‌هر عنوان به‌دستور کارفرما در مقابل دریافت حقوق یا مزد کار می کند.» همین قانون « کارگران کشاورزی، خدمه، و مستخدمین منازل» و اشخاصی را که «مشمول قانون استخدام کشوری یا سایر قوانین ومقررات استخدامی می‌باشند» از حوزه شمول قانون کار مستثنی کرده است.
تعریف به‌ظاهر سادهٔ قانون کار، در عمل اشکالات زیادی را برانگیخت: غرض از کار چه نوع کاری است: کار فکری یا کار یدی؟ غرض از کارگر کشاورزی چیست؟ کارگران برنجکوبی و پنبه پاک‌کنی هم کارگر کشاورزی هستند یا نه؟ با توجه به‌‌توسعه فراوانی که دولت‌و بخش دولتی پیدا کرده است، چگونه می‌توان کارمندان و کارکنان بخش عمومی را از قانون کار به‌کنار گذاشت؟ عدم توجه به‌‌مسألهٔ کار فکری، عملاً موجب شده است که در بخش خصوصی، کارفرمایان هرچه می‌خواهند با مستخدمان و کارگران خود بکنند و کسی را فریادرسی نباشد.
از تعریف قانون بگذریم که تعریفی ناقص است. به‌فکر این باشیم که چنان معیارهائی بدست آوریم که بتواند ما را در تعریف درست‌تری از «کارگر» یاری دهد.
آدمی کار می‌کند چون محتاج است و می‌کوشد تا با کار، نیازهای خود را پاسخ دهد. همهٔ داستان زندگی اجتماعی از همین جا شروع می‌شود. آن هم به‌همین سادگی. اما این جا هم «آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها». این که براساس همین کار و کار کردن و نیاز برآوردن چگونه گروه‌ها و طبقات به‌وجود آمد وچگونه هر زمان طبقه‌ئی کوشید تا حاصل کار طبقه یا طبقات دیگر را تملک کند و چگونه همین مبارزه به‌‌تاریخ بشری شکل داد، مبحث جداگانه‌ئی است که می‌تواند از بحث امروز به‌کنار گذاشته شود.
اگر بشر همواره کار می‌کرده است نوع و شکل کار او همیشه یکسان نبوده، و وقتی از کارگر صحبت می‌کنیم غرض نوع و شکل مخصوصی از کار است که درجوامع سرمایه‌داری به‌وجود آمد.
تا پیش از این هر کس که کار می‌کرد آلات و ابزار کار خود را نیز تملک داشت.
نمونهٔ روشن این واقعیت، وضع پیشه‌وران و ارباب حرف و صنعتگران در جوامع پیش از دوران سرمایه‌داری است. با آغاز سرمایه‌داری است که کارگران به‌معنای امروزین کلمه و طبقهً کارگر یا «پرولتاریا» به‌وجود می‌آید.
در این معنا کارگر کسی است که نیروی کار خود را در مقابل مزد می‌فروشد و محصول کارش به‌وسیلهٔ خریدار نیروی کار یا کارفرما تملک می‌شود. نکتهً اساسی در این است که آنچه کارگر برای کارفرما تولید می‌کند با آنچه از کارفرما دریافت می‌کند برابر نیست. تفاوت میان این دو که نصیب کارفرما شود اضافه محصول یا ارزش اضافی نام دارد. با توجه به‌این تعریف، طبقهً کارگر عبارت است از مجموع مزدبگیرانی که از ابزار و وسائل تولید‌محروم مانده‌اند و مجبورند برای تأمین معاش، نیروی کار خود را بفروشند و برای سرمایه‌داران، صاحبان وسائل تولید،کالا و در نتیجه ارزش اضافی تولید کنند.
اگر این دو معیار اصلی تشخیص طبقهً کارگر را بپذیریم (عدم تملک وسائل و ابزار کار و تولید، تولید کالا و در نتیجه ارزش اضافی) می‌بینیم که این طبقه تنها از کارگران صنعتی تشکیل نمی‌شود بلکه کارگران کشاورزی، معدنکاران، و همچنین کسانی را شامل می‌شود که با کار فکری خود در تهیه و آماده‌سازی کار صنعتی دخالت می‌کنند (کارمندان دفتری، نقشه‌کشی‌ها، و و) و یا به‌نحوی از انحاء به‌تکمیل فعالیت‌های تولیدی کمک می‌کنند (حمل نقل، مخابرات، و و) و به‌این طریق در تولید ارزش اضافی نقشی به‌عهده می‌گیرند. مهم‌ترین خصیصهٔ طبقهٔ کارگر تولید ارزش اضافی است. یعنی ارزش آنچه به‌عنوان مزد دریافت می‌دارند از ارزش کالاها و خدماتی که به‌وسیلهٔ کار خود تولید می‌کند کم‌تر است. اضافه ارزشی که به‌این ترتیب حاصل می‌شود دراختیار صاحبان وسائل تولید قرار می‌گیرند.
واضح است که با توجه به‌آنچه آمده کمیت، ترکیب، و کیفیت طبقه کارگر با توجه به‌توسعه و تحول وسائل تولید، تکنیک‌های تولید و مناسبات تولید تغییر و تحول می‌یابد.


کمیت طبقه کارگر ایران

اگر طبقهٔ کارگر را از کلیهٔ تولیدکنندگان ارزش اضافی مرکب بدانیم، در عمل قسمت اعظم کسانی که به‌نحوی از انحاء در مقابل مزد کار می‌کنند در جزو این طبقه قرار می‌گیرند: در آبان ۱۳۵۵، از حدود ۸٫۸ میلیون نفر که در ایران کار می‌کرده‌اند ۴٫۷ میلیون نفر مزد یا حقوق می‌گرفته‌اند(اعم از بخش عمومی یا بخش خصوصی).
با توجه به‌مرحلهٔ کنونی توسعهٔ نیروهای تولیدی در‌ایران، منطق حاکم بر توسعهٔ بخش عمومی، و وجود بیکاری پنهان، شاید گویاتر و صحیح‌تر آن باشدکه به‌شغل افراد توجه بیش‌تری شود.
در گروه‌بندی بین‌المللی مشاغل، «کارگران مشاغل تولیدی و رانندگان وسائل نقلیه» جداگانه تقسیم‌بندی شده‌اند. و این گروه قسمت اعظم کسانی را که به‌عنوان کارگر به‌کار صنعتی مشغولند در برمی‌گیرند.
باز هم درآبان ۱۳۵۵، شمارهٔ این افراد حدود ۳٫۳ میلیون نفر بود. (البته باید گفت که این رقم کارگران کشاورزی را شامل نمی‌شود.) از این جمله ۱٫۱ میلیون نفر در بخش ساختمان، ۱٫۵ میلیون نفر در صنعت و ۲۰۰ هزار نفر در حمل ونقل به‌کار مشغول بوده‌اند.در بخش صنعت، نساجان و قالیبافان قسمت اعظم کارگران را تشکیل می‌داده‌اند (حدود ۷۷۰ هزار نفر) که اکثریت عظیم ایشان در مناطق روستائی به‌کار قالیبافی مشغول بودند (حدود نیم میلیون نفر).
اگر از کارگران مشاغل تولیدی، کلیهً کارگران مستقل یا کارکنان بدون مزد و وو را استثناء کنیم و فقط به‌آن عده از کارگران مشاغل تولیدی که مزد و حقوق می‌گرفته‌اند توجه کنیم به‌رقم ۲٫۲ میلیون نفر می‌رسیم که از این میان حدود ۱٫۹ میلیون نفر مزدبگیران بخش خصوصی و مابقی مزدبگیران بخش دولتی بوده‌اند.
با توجه به‌آمار و ارقام موجود، تعیین دقیق حوزهٔ نفوذ روابط سرمایه‌داری و در نتیجه تخمین و ارزیابی کمّیِ طبقهٔ کارگر امر آسانی نیست. تعاریف و روش‌هائی که در آمارگیری‌ها و سرشماری‌های جمعیت‌ و یا نیروی‌کار به‌کار می‌رود «کارگر» را به‌معنائی که در این نوشته تعریف شد مبنای عمل قرار نمی‌دهد. گذشته از این، ساخت اقتصاد کنونی ایران و کیفیت‌وچگونگی رشد روابط سرمایه‌داری در فعالیت‌های تولیدی کشور (و مثلاً این نکته که در مورد برخی از صنایع و فعالیت‌ها، و از جمله قالیبافی، روابط سرمایه‌داری در چهارچوب تکنیک‌های تولیدی پیش از سرمایه‌داری نیز تفوق یافته است) چنین تخمینی را مشکل می‌کند.
در هر حال آنچه مسلم است این است که توسعهٔ روابط سرمایه‌داری در اقتصاد ایران در دوران معاصر افزایش شمارهٔ کارگران را به‌دنبال داشته است. در سال ۱۳۴۵ شمارهٔ کارگران مشاغل تولیدی و رانندگان وسائل نقلیه حدود دو میلیون نفر و در سال ۱۳۳۵ حدود ۱٫۲ میلیون نفر بوده است و همان طور که گفته شد، در آبان ۱۳۵۵ این رقم ۳٫۳ میلیون نفر بوده است.
افزایش کمّی کارگران در سال‌های گذشته یکی از عللی بود که قدرت حاکم را بر آن می‌داشت که برای جلوگیری از بروز هر گونه «مسألهٔ ناخوشایند» به‌مسأله کارگران بپردازد. سیاست کارگری قدرت حاکم در این دوران براساس تطمیع و تحمیق و تهدید و سرکوب استوار بود.
همچنان که روش همهٔ قدرت‌های خودکامهٔ این زمانه است، درزبان چیزی می‌گفتند و در عمل چیز دیگری می‌کردند. اگر به‌الفاظ پای‌بند می‌ماندیم دربهشت برین بودیم؛ بهشت برینی که نقشی جز پرده انداختن بر روی جهنم واقعیات نداشت.حکومت می‌کوشید تا همه را قانع کند که پول حلال مشکلات است و سپس از افزایش مزد و دستمزد و تسهیم منافع و مشارکت در سرمایه‌ها گفت‌وگو می‌کرد وبدین طریق می‌کوشید تا از طرح مسائل کارگری جلوگیری کند و آن جا که کارگران باوجود همهٔ محدودیت‌ها، به‌مبارزه دست می‌زدند سیاست تهدید و ارعاب و سرکوبی را دنبال می‌کرد. به‌مسلسل بستن کارگران کارخانهٔ‌جهان چیت نمونه‌ئی از این رفتار سبعانهٔ استبدادی بود که در لفظ بهشت موعود را به‌زیر پای کارگران آورده بود. در این زمان همه چیز فریب و دروغ و تهدید و زور بود (تعاونی، سندیکا، سهیم شدن، بیمه اجتماعی، ووو) و همه چیز تنها یک هدف داشت: پرده‌اندازی بر ظلم بزرگ حاکم بر جامعه و دوام بخشیدن هر چه بیش‌تر به‌بهره‌کشی از نیروی کار انسان‌ها در چهارجوب اقتصاد وابسته.

وضع کارگران در دوران«انقلاب سفید»

اطلاعات درباره وضع کارگران در دوران گذشته چندان فراوان نیست. دنیای کار و مسائل کارگری از جمله مسائلی بود که کم‌تر از همه در روزنامه‌ها راه می‌یافت و در گزارش‌های رسمی نیز جز به‌کلیات و در حد تبلیغات موضوع گفت‌وگو قرار نمی‌گرفت. ‌ در زمستان ۱۳۵۲، در یکی از سمینارهای رایج زمان، به‌بحث درباره رفاه اجتماعی پرداختند و مسئوولان یکی از دستگاه‌های مملکتی گزارشی دربارهٔ وضع کارگران صنعتی را به‌بحث گذاشتند. جلسات بحث، به‌فوریت محرمانه اعلام شد و درهای اتاق به‌روی شرکت‌کنندگان بسته‌شد. نسخ تکثیر شدهٔ گزارش شماره‌گذاری شد و نسخه‌ئی به‌کسی داده نشد. این گزارش نتایج یک آمارگیری در کارگاه‌های صنعتی کشور را عرضه می‌کرد. آمارگیری در زمستان ۱۳۵۰ از ۲۷۷۹ کارگاه صنعتی انجام گرفته بود. از مجموع کارگاه‌ها، حدود ۷۸۰ کارگاه به‌علل مختلف از پاسخ دادن به‌پرسشنامه‌ها خودداری کرده بودند. گزارش مورد بحث، نتایج آمارگیری از ۱۹۷۷ کارگاه صنعتی باقیمانده را عرضه می‌کرد.
تعداد کارکنان این کارگاه‌ها، درمجموع حدود ۲۲۴ هزار نفر بود و با محاسبهٔ افراد خانواده‌های کارگران، جمعیت مورد بررسی به‌حدود ۷۹۳ هزار نفر می‌رسید. ۱۸۶ هزار نفر از کارکنان در خط تولید کار می‌کردندو حدود۶۶۰ تا از کارگاه‌ها هر یک کم‌تر از ۵۰ نفر کارگر داشتند.
کارگران به‌طور متوسط بین ۴ تا ۸ نفر را تحت تکفل داشتند. و چنانچه کل دریافتی کارگر (یعنی مجموع مزد، اضافه کار، کمک‌های نقدی و جنسی وحتی میزان حق بیمه) را بر تعداد افراد تحت تکفل او تقسیم کنیم‌ می‌بینیم که درآمد سرانهٔ اعضای ۵۴٫۵ درصد خانوارهای کارگری بین ده تا چهل تومان در هفته بوده است.
درهمان زمان درآمد یک کارگر ساده از یک ساعت کار۱۶ ریال، کارگر ماهر ۱۲ ریال، استادکار ۴۳ ریال، متخصص عالی ۶۹٫۵ ریال بوده است. به‌‌عبارت دیگر اگر در آن زمان کارگری می‌خواست که فقط ۸ ساعت در روز کار کند تا قانون کار را رعایت کرده باشد می‌بایست با درآمد روزانه‌ئی میان ۱۲۸ تا ۵۵۶ ریال زندگی کند.
حدود ۳۶ درصد از کارگران خواندن و نوشتن نمی‌دانستند. ۷۱ درصد ازفرزندان لازم‌التعلیم کارگران به‌تحصیل اشتغال داشتند. اما با‌افزایش درجات تحصیلی، بسیاری از این افراد دست از تحصیل می‌کشیدند: تنها حدود ۶ درصد از فرزندان کارگران به‌تحصیل در دورهٔ دوم دبیرستان و ۰٫۵ درصد به‌تحصیلات عالی مشغول بودند.
۷۶ درصد از کارگران صنعتی درآمدی کم‌تر از حداقل معیشت داشته‌اند. درآمد خانوارها کفاف هزینه آن‌ها را نمی‌داده و تعادل میان خرج و دخل در بیش‌تر خانوارها موجود نبوده است. اگر هزینهٔ تأمین حداقل معشیت را برای یک خانوار چهار نفری در زمان انجام آمارگیری ۲۴۰ ریال بدانیم (که این رقم برحسب روش‌های معمول برای محاسبهٔ حداقل دستمزد به‌دست آمده‌است) هزینهٔ متوسط خانواده‌های کارگری ماهانه از این حداقل سطح معیشت حدود هزار ریال کم‌تر بوده است. به‌عبارت دیگر خانواده‌های کارگری به‌طور متوسط در سطحی پائین‌تر از حداقل معیشت زندگی می‌کردند.
۲۲٫۳ درصد کارگران عضو «سندیکا» بوده‌اند. اما حدود یک سوم از اعضای «سندیکا» عقیده داشتند که یا سندیکا فایده‌ئی ندارد و یا آن‌ها از خوبی و بدی سندیکا اطلاعی ندارند. سرنوشت تعاونی‌ها هم بهتر از این نبود. حدود یک پنجم از کارگران عضو تعاونی‌ها‌ بودند. با این که یک چهارم از کارگران از مزایای تعاونی‌ها خبر داشتند، همهٔ افراد این گروه به‌عضویت در تعاونی‌ها علاقه‌ای نشان نمی‌دادند.
در نظر اعضای شرکت‌های تعاونی، این شرکت‌ها بیش‌تر می‌بایست به‌عرضهٔ خواربار ارزان‌تر بپردازد.
داستان سهیم کردن کارگران درسود کارخانجات هم چیزی جز یک وسیلهٔ تحمیق‌وفریب نبود. کارگران خود به‌خوبی متوحه این فریب بودند. زمانی که از ایشان پرسیده می‌شد از«سهیم کردن کارگران» رضایت دارند یا نه، ۷۵ درصد ایشان از اظهارنظر خوددداری می‌کردند و ۱۵ درصد دیگراظهار رضایت می‌کردند. در سال ۱۳۵۰ (یعنی ۹ سال پس از اجرای این اصل) در اثر اجرای اصل سهیم کردن، مبلغی کم‌تر از سیصد تومان در سال به‌درآمد نیمی از کارگران‌ و مبلغی میان سیصد تا ششصد تومان در سال به‌درآمد یک سوم کارگران افزوده شده بود. یعنی چیزی در حدود روزی یک یا دو تومان آن هم به‌عنوان سهم گیری از سود کارخانه صنعتی! و آریامهر می‌فرمود: «رقم کلی سود ویژه‌ئی که به‌‌کارگران کشور پرداخت شده در طول ۱۴ سال ۱۲۸ برابر شده است.» (به‌سوی تمدن بزرگ، ص ۱۱۳). اگر فرمایشات اورا هم مبنا قرار بدهیم، در سال ۱۳۵۵ حدود ۱۲ میلیاردریال سود ویژه میان ۵۳۰ هزار نفر تقسیم شده است؛ یعنی سهم سرانه‌ئی در حدود ۲۲۰۰ تومان به‌قیمت‌های ۱۳۵۵ و یا چیزی حدود ۱۰۰۰ تومان در سال به‌طور متوسط به‌قیمت‌های سال ۱۳۵۰.

کارگران و انقلاب

با گسترش جنبش انقلابی ایران، کارگران نیز دراین مبارزه برای آزادی، دموکراسی وطرد امپریالیسم شرکت جستند. شرکت کارگران، دسته جمعی، همه جانبه، و قاطع بود. کارگران که درآغاز به‌عنوان عضو جامعه در مبارزه شرکت می‌کردند ازاواسط تابستان سال۵۷، به‌صورت صنف و گروه متشکل حرفه‌ئی وارد میدان مبارزه شدند. سلاح برندهٔ مبارزهٔ ایشان اعتصاب بود. اعتصاب‌هائی که دولت وقت می‌کوشید همچنان با تأسی به‌سیاست اضافه حقوق و تخصیص پلاژ به«کارگران عزیز» از گستردگی آن جلوگیری کند. ماه‌های آخر تابستان به‌خوبی نشان داد که اعتصاب دیگر برای اضافه حقوق نیست بلکه هدفی جز دگرگونی رژیم ندارد.» اعتصاب، اعتصاب، اسلحه انقلاب» عمل روزمرهٔ کارکنان شد. موج اعتصاب به‌سرعت همه‌گیر شد وبا وجود تهدیدها و خط و نشان کشیدن‌ها، به‌طورِ بی‌امان گسترده‌تر شد. درآبادان، بچه‌ها را دزدیدند تا پدران‌شان به‌کار رضایت دهند. اما شیرهای نفت همچنان بسته ماند. گمرک اعتصاب کردو همه گفتند که اینان همان رشوه‌گیران همیشگی‌ هستند و دلالی می‌خواهند. گمرک بسته ماند و اقتصاد به‌‌تعطیلی کشیده شد. بانک‌ها دست از کار کشیدند و افشاءگری پرداختند. یعنی درست عملی را که هیچ بانکی درهیچ جای دنیا نمی‌کند برای پیروزی انقلاب ایران کردند. کارخانه‌ها، چه در بخش عمومی وچه در بخش خصوصی، دستگاه اداری دولت همه در اعتصابی عظیم، همگانی، و بی‌پایان فرو رفتند. اعتصابی که از آزادی کلیهٔ زندانیان سیاسی، لغو حکومت نظامی، برچیده شدن دستگاه‌های امنیتی، بازگشت کلیهٔ تبعیدشدگان، محو و لغو سانسور، تعقیب و مجازات عاملان و آمران کشتارهای گذشته سخن می‌گفت و در هر گوشه‌ئی اعلام همبستگی می‌کرد. همبستگی‌اصطلاح متداول زبان سیاسی انقلاب شد.

همبستگی برای برانداختن نظام حاکم و پایان بخشیدن به‌حکومت سیاه پهلوی. همبستگی برای ادامهٔ اعتصاب‌ها تا حصول‌ به‌‌نتیجه‌نهائی: طردامپریالیسم!
سال‌ها پیش، بانوئی انقلابی، در گوشهٔ دیگری از جهان، از اعتصاب عمومی به‌‌عنوان حربه قاطع کارگران برای برانداختن نظام سرمایه‌داری سخن گفته بود. نوشتهٔ او براساس تجربیات انقلاب ۱۹۰۵ روسیه بود. تحلیل او به‌کلی باآن چه پیش از او سندیکالیست‌ها و آنارشیست‌ها گفته بودند متفاوت بود. این زن، کسی جز روزا لوکزامبورگ نبود. به‌نظر او «اعتصاب عام، معرف شکل جدیدی از مبارزه است ونشانهٔ یک دگرگونی عمیق در شرائط پیکار طبقات.» روزالوکزامبورگ با بررسی اعتصابات عام در روسیه ۱۹۰۵ نشان می‌دهد که «اعتصاب عمومی پدیده‌ئی است که همهٔ مراحل مبارزهٔ سیاسی و اقتصادی، همهٔ مراحل و عوامل انقلاب را منعکس می‌کند. قابلیت تطابق، میزان کارآئی و عوامل ایجاد اعتصاب عمومی مرتب تغییر می‌کند. زمانی که به‌نظر می‌رسد انقلاب به‌مرحلهٔ باریکی رسیده است و هیچ کس را دیگر یارای آن نیست که هیچ اطمینانی به‌ان داشته باشد،اعتصاب عمومی ناگهان دورنمای تازه و گسترده‌ئی را در برابر انقلاب می‌گشاید. زمانی همچون موج گسترده‌ئی سراسر کشور را فرا می‌گیرد، زمانی همچون شبکه‌ئی غول‌آسا به‌رگه‌های کوچکی تقسیم می‌شود، زمانی همچون آب چشمه از زیرزمین جوشان می‌شود، و زمانی کاملاً به‌زیرزمین فرو می‌رود. اعتصاب‌های سیاسی و اقتصادی، اعتصاب‌های همگانی، و اعتصاب‌های جزئی، اعتصاب‌های نمایشی واعتراضی، اعتصاب عمومیِ رشته‌ئی از صنایع، و اعتصاب‌ عمومی در سراسر یک شهر، مبارزهٔ آرام برای اضافه دستمزد، و کشتارهای خیابانی، سنگربندی درکوچه‌ها، همه این‌ها درکنار و درمیان یکدیگر جریان می‌یابد و از هم و در هم می‌گذرد. دریای غلطان و مواجی است از پدیده‌ها. و قانون حرکت این پدیده‌ها روشن است: این قانون بر اعتصاب عمومی و یا برجزئیات فنی آن تکیه ندارد بلکه بر نسبت‌های سیاسی و اجتماعی نیروهای انقلاب مبتنی است« در واقع این اعتصاب عمومی نیست که انقلاب را پدید می‌آورد بلکه این انقلاب است که اعتصاب عمومی را می‌پروراند، گسترش می‌دهد، و تولید می‌کند تا به‌پیروزی برسد.
نقش طبقهٔ کارگر در به‌پیروزی رساندن انقلاب ایران نقشی تعیین‌کننده و قاطع بود. اعتصاب عمومی، این اسلحهٔ انقلاب، حربه‌ئی بود که نیروی کار ایران درمبارزهٔ خود با استبداد شاه و امپریالیسم به‌کار گرفت.

و از این پس...

حراست آزادی‌ها و ساختمان جامعه‌ئی شکوفا و به‌دور از وابستگی‌ها، در هم شکستن گرایش‌های فاشیستی بدون دخالت و مشارکت پیگیر طبقهٔ کارگر ایران امکان‌پذیر نیست. باید کوشید تا تجربهٔ بزرگ انقلاب ایران سازمان بیابد، اتحادیه‌های کارگری شکل بگیرد. در بحران عظیمی که اقتصاد کشور را درخود گرفته است سازمان‌های کارگری می‌تواند سلاح قاطعی در دفاع از منافع کارگران باشد. ایجاد سندیکاهای مستقل از احزاب سیاسی، طبقهٔ کارگر را از امکاناتی برخوردار خواهد کرد که انقلاب ایران برای پیروزی خود سخت بدان‌ها نیازمند است.
این جا و آن جا شوراهای کارگری به‌اشکال متفاوت پا گرفته‌اند. به‌حراست از آن‌ها بپردازیم. این فکر نادرست را که وجود شورا یعنی تعطیل تولید و ایجاد هرج ومرج، نفی و طرد کنیم. شورا یعنی مداخلهٔ کارگران در تعیین سرنوشت خویش. چگونه می‌توان با چنین خواستی مخالفت کرد و همچنان دم از انقلاب زد؟
سازماندهی در سطح حرفه‌ها و مشاغل و رشته‌های تولیدی برای دفاع از منافع صنفی و سیاسی کارگران و تشکیل شورا در واحدهای تولیدی برای پرداختن و حل و فصل مسائل کارگاه‌ها و کارخانه‌ها می‌تواند دو محور نخستین فعالیت نهضت کارگری ایران در دوران پس از انقلاب باشد.
(اردیبهشت ۵۸)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

مارکسیسم

نیک هولت ترجمة مهرداد امامی

تأثیر اندیشة مارکسیستی در قرن بیستم، هم در میان اندیشمندان شناخته شده و هم به¬طور کلی¬تر در حیات روشنفکرانة ]فرانسه[، بسیار پراهمیت بود. کیفیت و وجهة مباحثات ذیل ماتریالیسم تاریخی، در سه دهة پس از جنگ جهانی دوم به اوج خود رسید و آوازة اشخاص سرشناسی چون لویی آلتوسر و ژان-پل سارتر فراتر از مرزهای فرانسه اشاعه یافت. با ]وجود[ سنت غنی وقفة انقلابی در حیطة کنش سیاسی، نه لیبرالیسم و نه دموکراسی اجتماعی نتوانسته بودند به¬طور درخوری ریشه بدوانند و فی¬نفسه، هر دوی تحولات سیاسی گسترده¬تر و حیات روشنفکرانه، تحت تسلط پیکره¬هایی از اندیشه قرار گرفته بودند که بر انگاره¬هایی از قبیل رهایی، رستگاری و تغییر کلی تأکید داشتند. برای مدت کوتاهی، به نظر می¬رسید که مارکسیسم تقریباً در هماهنگی کامل با واقعیت اجتماعی-اقتصادی و سیاسی از یک سو، و جهان ایده¬ها از سوی دیگر قرار دارد.

بستر تاریخی

ماجرای درایفوس اغلب به¬مثابة نکته¬ای نقل¬قول می¬شود که در آن، تعهد به یا درگیری روشنفکرانه با سیاست برای نخستین بار آشکار شد، و این موضوع برای فهم سنت ستیهنده¬ای که زمینه را برای پذیرش گستردة نه تنها روش مارکسیستی، بلکه بعدها رد آن نیز فراهم کرد، اهمیت دارد. در ژانویة 1898، امیل زولای رمان-نویس، به وزارت جنگ به¬دلیل ]ارتکاب[ جرم قضایی، پس از آنکه کاپیتان آلفرد درایفوس محکوم به جاسوسی کردن شده بود، در یک نامة عمومی با نام متهم می¬کنم، اتهام وارد کرد. روشنفکران چپگرا در آنچه که به¬نظر می¬رسید موردی شدیداً ترغیب¬شده به¬وسیلة یهودستیزی باشد، از درایفوس دفاع کردند و روشنفکران راستگرایی چون شارل موراس، نویسندة کاتولیک و یهودستیز، با قدرتی مشابه به درایفوس حمله نمودند، زیرا این قضیه بسیار تفرقه¬آمیز شده بود و به نظر می¬رسید که جمهوری سوم از یک نظر در خطر فروپاشی است.

به¬منظور فهم ماهیت جریان چپ، از جمله چپ روشنفکر، در قرن بیستم، لازم است که به یک واقعة پیش¬تر یعنی سرکوب خونین به¬وسیلة دولت تیرز (Thiers) اشاره کنیم؛ یعنی سرکوب خیزش مردمی و تجربة دموکراسی مستقیمی که کمون پاریسِ 1871 را شکل داد و بدان وسیله، مارکس به¬تنهایی از آن طرفداری کرد و نسبت به آن امیدواری یافت. این سرکوب، جنبش کارگری در حال تکوین را بیش¬تر متمایل به جریان چپ کرد، اکثریت این جنبش به آنارکو-سندیکالیسم پیوند خورد و بعدها زمینه را برای شکوفایی مارکسیسم در میان روشنفکران فراهم کرد. این واقعه، در برابر حیات روشنفکری در بریتانیا قرار گرفت که برای مثال، تحت تأثیر دموکراسی اجتماعی و لیبرالیسم بود و تا حدودی صلح نسبی میان جنبش کارگری، طبقة سرمایه¬دار و دولت¬های متعاقب آن را منعکس می¬کرد. شکست سخت کمون پاریس و سایر نمونه¬های سرکوب از جانب دولت، به¬طور طعنه¬آمیزی با مدرنیزاسون صوری نهادهای سیاسی در جمهوری سوم از سال 1870 به بعد، از طریق حمایت ظاهری از نقش شورشی مردم عادی در دولت جمهوری¬خواه، پیوند خورد. این امر همچنین بدین معنی است که سنت ایدئولوژیِ رهایی، تقویت شده بود و فاصلة نسبتاً اندکی از این جمهوری¬خواهی (حداقل در شکل چپِ آن) تا مارکسیسم وجود داشت.

در واقع، سنت تغییر رژیم ازطریق انقلاب، و به¬طور کلی¬تر، تغییر کلی ناگهانی به¬جای اصلاح سیاسی تدریجی، در انقلاب سال 1789 پا گرفته بود و نه تنها ملغمه¬ای از انقلاب¬های متعاقب در 1830 و 1848 بود، بلکه متشکل از کودتای 1799 و 1852 و نابودی رژیم¬ها به¬وسیلة جنگ 1814 و 1870 نیز بود. این نوع از آشوب و هرج و مرج، تماماً تا قرن بیستم با تهاجم¬های 1940 و 1944، شبه-کودتای 1958، و خیزش می 1968 ادامه یافت. چنین شرایط سیاسی¬یی پیش از این به ظهور نویسندگان سوسیالیستی چون آُگست بلانکی (1881-1805) و نویسندگانی که انگلس آن¬ها را بیش از سوسیالیست¬های علمی به¬عنوان سوسیالیست¬های تخیلی نقد می¬کرد، کمک نمود؛ به¬ویژه افرادی مانند کنت دو سن سیمون (1825-1760) که تأثیر مهمی بر مراحل آغازین سوسیالیسم فرانسوی داشتند، از جمله به¬وسیلة تجربة اشکال مستقیم دموکراسی و زندگی مشارکتی. پی¬یر-ژوزف پرودون (1865-1809) شخصیت تأثیرگذاری در رابطه با جنبش کارگری اولیه، به¬ویژه در شکل آنارکو-سندیکالیستی آن، بود.

در سال 1920 نشانة دیگری برای فهم پذیرش مارکسیسم در میان روشنفکران قرن بیستم به وجود آمد، هنگامی که شمار زیادی از سوسیالیست¬های فرانسوی، انترناسیونال دوم را با هدف پیوستن به حزب کمونیست فرانسه (PCF) به¬مثابة بخشی از انترناسیونال سوم ترک کردند، که به¬منظور دفاع از انقلاب 1917 روسیه شکل گرفته بود و منازعه علیه سرمایه¬داری را در هر نقطه از جهان تسهیل می¬کرد. کناره¬گیری از انترناسیونال دوم، شأن سوسیالیست¬های فرانسوی را کاهش داد و حزب کمونیست فرانسه را بر حسب عضویت و نیز حق رأی در بسیاری از انتخابات ملی و محلی، به¬مراتب تبدیل به بزرگ¬ترین حزب سیاسی فرانسه برای باقیِ قرن بیستم کرد. به هر طریق، نقش کمونیست¬ها در مقاومت علیه اشغال نازی¬ها از 1941 تا 1944 و تقسیم متعاقب جهان به دو منطقة سیاسی و نظامی متعارض بود که سرانجام اندیشة مارکسیستی را به جایگاه رفیع آن پس از جنگ جهانی دوم نائل کرد. از آن زمان تا دهة 80 میلادی، حزب کمونیست فرانسه به¬تنهایی مأمن بسیاری از روشنفکران مارکسیست بود، در حالی که سایر افرادی که در حزب عضویت نداشتند، یا نسبت به حزب به¬طور گسترده¬ای موافق بودند و یا محتاطانه و ]بعضاً[ به¬صورتی خصومت¬آمیز¬ در جهت فعالیت¬های حزب عمل می¬کردند. برخی از آنان نیز در جهت بازیابی اندیشة مارکسیستی، به¬وسیلة وجود حزب بزرگ و برجستة طبقة کارگر در خاک فرانسه که تأثیر ایدئولوژیک اصلی آن¬ها ماتریالیسم تاریخی بود، تهییج شده بودند.

علاوه بر این، به نظر می¬رسید که وقوع پیاپی وقایع ادامه دارد و این امر، مشروعیت جهان¬بینی مبنی بر محکوم کردن فعالیت¬های طبقة حاکم را تأیید می¬کند و ]چنین وضعیتی[ تماماً در پی تغییر نظم موجود در عوض اصلاح تدریجی آن است: این مورد شامل مبارزه علیه فاشیسم و ایدئولوژی فاشیستی در دهة 30 و بردن دولت جبهة خلق ملی به سمت اصلاحات رادیکال¬تر درسال 1936 از جانب جنبش کارگری، اعتصاب¬های گسترده در 1947 (که منجر به طرد وزیرهای کمونیست از دولت بازسازی شد)، خشونت دولت فرانسه در تلاش¬های مذبوحانه و آشوبناک به¬منظور حفظ الجزایر به¬عنوان بخشی از آن کشور در اواخر دهة 50، اقتدارگرایی دوگُلی بین 1958 و 1969 و خیزش و اعتصاب عمومی دانشجویان و کارگران در می 1968 می¬شود.

با نگاهی به گذشته به نظر می¬رسد که دوران شکوفایی مارکسیسم روشنفکرانه بین پایان جنگ جهانی دوم و نیمة دهة 70 ، منطقاً متعاقب مقاومت جناح چپ علیه اشغال نازی¬ها بوده است. در سال 1944، نگاه غالب این بود که همدستی با آلمان¬ها از طریق رژیم ویشی از لحاظ اخلاقی درست و غیرقانونی است و دولت سرمایه¬داری و نمایندگان سیاسی آن کاملاً در میان بسیاری از روشنفکران بی¬اعتبار شده بودند. پس از جنگ، نه تنها روشنفکران جناح راست که با آلمان همدستی می¬کردند تا حد زیادی حاشیه¬نشین شدند، بلکه نظم مستقر نیز به¬طور کلی زیر سؤال رفت.

گسترة نفوذ مارکسیسم

در چنین شرایطی بود که از نظر بسیاری از مردم دگرگونی بنیادین اجتماعی-اقتصادی و سیاسی (در عوض اصلاح تدریجی امور) امری ضروری و امکان¬پذیر می¬نمود و نیز در همین شرایط بود که روشنفکران سرشناس جریان چپ، نفوذ فوق¬العاده¬یی یافتند. بلافاصله در دوران پس از جنگ، ژان-پل سارتر در نخستین شمارة مجلة Les Temps Modernes در سال 1945 با اعلام اینکه «ما خود را طرف کسانی قرار می¬دهیم که هم خواستار تغییر شرایط اجتماعی انسان هستند و هم خواستار تغییر تصوری که انسان از خود دارد. همچنین با عطف توجه به وقایع اجتماعی و سیاسی ]اخیر[، مجلة ما از هر موردی مانند آنچه که ذکرش رفت، طرفداری می¬کند» تبدیل به کهن¬الگوی روشنفکری متعهد قرن بیستم شد. سارتر از طریق بی پرده سخن گفتن¬های عمومی در مورد موضوعات بی¬شمار، امضای طومارهای بسیار زیاد و سخنرانی برای خیل جمعیت در طول وقایع می 68، مظهر تعهد روشنفکرانة جناح چپ بود. جذابیت سارتر افزایش یافته بود زیرا او به هیچ وجه یک مارکسیست سنتی نبود، اما در عوض، گونة اگزیستانسیالیسم خاص خود را با مارکسیسم سازگار کرده بود، به¬ویژه با انتشار تلاشی اساسی برای تلفیق اگزیستانسیالیسم با مارکسیسم که اوج آن در کتاب نقد عقل دیالکتیکی (1960) بود. نقد عقل دیالکتیکی، هم به دلیل وضوح عقیده دربارة سودمندی مارکسیسم از جانب شخصیت تأثیرگذاری مانند سارتر و هم به دلیل سطح انتزاع آن، یک نقطة عطف بود: نقد عقل دیالکتیکی به-مثابة یک اثر فلسفی، تأثیری اساسی بر سایر حوزه¬های فعالیت روشنفکرانه داشت. سارتر هم ]به¬عنوان[ شخصیتی مهم در زمینة دفاع از مارکسیسم در میان روشنفکران باقی ماند و هم ]به¬منزلة[ نویسنده¬ای که اغلب اوقات خود را از هر شکلی از راست¬آیینی (orthodoxy) مجزا می¬کرد. تنش میان سارتر و حزب کمونیست فرانسه، فراز و فرود داشت؛ حزب، پس از جنگ، اگزیستانسیالیسم سارتر را مورد حمله قرار داد و سارتر نیز-برای مثال در ماتریالیسم و انقلاب (1946) خود- به استالینیسم حزب تاخت، اما در دهة 50 وی هوادار حزب شد بدون آنکه تبدیل به عضوی از آن گردد. در دهة 70، سارتر ویراستار روزنامة ممنوع مائوئیستی La Cause du Peuple شد و سال¬های متعددی با سازمان کارگری چپ (Gauche Prolétarienne) همکاری کرد.

همچنین از میان سایر روشنفکران لویی آلتوسر نیز شایان ذکر است، کسی که در اکول نرمال سوپریور دارای سِمت بود و از سال 1948 عضویت حزب را در کارنامة خود داشت و از میانة دهة 60 تبدیل به یکی از مهم¬ترین روشنفکران قرن بیستم فرانسه شد. آلتوسر در کتاب¬های دفاع از مارکس و خوانش سرمایه، با بسط تفسیری ساختارگرا از نظریة مارکسیستی که مدعی بود اقتصاد، تنها در آخرین مرحله تعیین¬کننده است و نیز اینکه سایر حیطه¬های ]اجتماعی[ به شکلی نیمه¬خودمختار تحول می¬یابند، این انگاره را که اندیشة مارکسیستی تداوم فلسفة هگل است رد کرد و استدلال نمود که «گسستی معرفت¬شناختی» میان مارکسیسم و اشکال پیشین اندیشه وجود داشته است. آلتوسر عقیده داشت که حدفاصل مشخصی میان نوشته¬های اولیه و آثار سنجیده¬تر مارکس وجود دارد. وی که تحت تأثیر لوی-استروس انسان¬شناس و ژاک لکان روانکاو بود، مقاله¬ای اساسی با عنوان «ایدئولوژی و سازمان ایدئولوژیک دولت» منتشر کرد که در آن وجوه ساختار روابط افراد را با ساختارهای طبقاتی به¬وسیلة میانجی دولت سرمایه¬داری بررسی نمود. شهرت آلتوسر را نه تنها می¬توان از طریق دقت روشنفکرانة وی توضیح داد، بلکه می¬توان به¬وسیلة اعتبار سیاسی او به¬مثابة عضو بلندمدت حزب کمونیست فرانسه نیز شرح داد، در حالی که فاصلة خود را از وجوه جزمی¬تر و غیر انتقادی¬تر حیات روشنفکرانة حزب حفظ نموده بود. در سال 1978 آلتوسر مخالفت با حزب را از طریق انتشار مقالة «آنچه که باید در حزب کمونیست تغییر کند » تأیید کرد.

حزب کمونیست به¬تنهایی مأمن بسیاری از روشنفکران بود و اگرچه برخی از آن¬ها تا حدی از حزب فرمانبرداری کردند که موجب کمکی هرچند ناچیز به بازیابی اندیشة مارکسیستی شدند، اما دیگران آثار حقیقتاً پرمحتوایی به وجود آوردند. علاوه بر آلتوسر، حائز اهمیت است که از پُل نیزا، ژرژ پولیتزر، ژاک دکو، ژاک سولومون و هنری موئین- که همگی آن¬ها در طول یا اندکی پس از جنگ جهانی دوم از دنیا رفتند- و در دورة پس از جنگ از راجر گرودی، هانری لوفور، آگوست کورنو، رنه موبلان، ژان-تی دسانتی، موریس کاوین، ویکتور لودوک، ژان کاناپا و ژرژ کوگنیو نیز نامی به میان ¬آوریم. اعضای حزب، در شماری از زمینه-های آکادمیک مشغول کار بودند، از جملة آن افراد می¬توان به آلبر سوبول اشاره کرد که کرسی دانشگاهی تاریخ انقلاب فرانسه را در دانشگاه سوربن در اختیار داشت (و همچنین ژرژ لوفور که همین کرسی را در اختیار داشت و تا حد مسلمی ملهم از مارکسیسم بود).

در واقع، تقریباً در هر حوزه¬ای از فعالیت روشنفکرانه، مارکسیسم نشانی از خود باقی گذاشته است. در موارد بسیاری، سردمداران جریان چپ از شکلی از ساختارگرایی توأم با ماتریالیسم تاریخی طرفداری نموده¬اند، از آن جمله می¬توان به موریس گودلیه، لوسین سباژ، و امانوئل ترا در ]حوزة[ انسان¬شناسی، رولان بارت دوران نخست و ژولیا کریستوا در نشانه¬شناسی، میشل پِشو و فرانسوا ژَده در تحلیل گفتمان؛ و لوسین گلدمن، پی¬یر ماشری و کریستین مِتز در نظریة ادبی و نظریة فیلم اشاره کرد. به گونه¬ای متناقض، به¬استثنای برخی از آثار اتین بالیبار و نیکو پولانتزاس، روی هم رفته تحلیل امور سیاسی، توجه غیر مارکسیست¬ها و اغلب، ضد مارکسیست¬ها را به خود جلب کرده بود.

اگر اهمیت فعالیت روشنفکرانة پهن¬دامنه¬تر را در پخش، نقد و در نتیجه، تدوام بخشیدن به ایده¬ها بپذیریم، همان¬طور که باید چنین کنیم، ناگزیریم که نقش افراد بی نام و نشانِ بی¬شماری را در تقویت تأثیر و نفوذ اندیشة مارکسیستی در نظر آوریم. چنین روشنفکران «ارگانیکی» (در معنای گرامشینی آن) به¬ویژه در اتحادیه-های صنفی از قبیل کنفدراسیون عمومی کار که گرایش کمونیستی داشت، کنفدراسیون دموکراتیک کار فرانسوی (مخصوصاً در دهة 70 که به¬عنوان آزمایشگاه مارکسیستی اندیشه¬ها شناخته شد)، و در حزب سوسیالیست متحد ، یافت می¬شوند. حزب سوسیالیست، همچنین تا زمان انتخاب فرانسوا میتراند به¬عنوان رئیس جمهور در 1981 تحت تأثیر مارکسیسم بود. جناح CERES حزب که گرایشات مارکسیستی داشت، در نوشتن برنامة انتخابات، هنگامی که حزب سوسیالیست هنوز درمورد «گسست از سرمایه¬داری» سخن می-گفت، نقش بسزایی ایفا کرد.

همچنین شایان ذکر است که بگوییم چپِ نو ]طرفدار[ تروتسکی، در سال¬های پس از می 68، تا حدی به دلیل نگرش همراه با اکراه حزب کمونیست فرانسه به وقایع ماه می، به¬ویژه در روزهای نخستین آن، و نیز به-سبب بی¬اعتبار شدن تدریجی جماهیر شوروی، نه فقط میان روشنفکران سرشناس، بلکه همچنین در بین بسیاری از دانشجویان و کارگران از لحاظ سیاسی آگاه، رشد یافت. انتشاراتی¬هایی از قبیل مازپِرو، لا بِرِش، و سیرو، با فاصله گرفتن از راست¬آیینی حزب کمونیست فرانسه، از طریق انتشار نسخه¬های جدیدی از ]آثار[ گرامشی، مائو و تروتسکی و نیز سایر نظریاتی که اغلب درون چهارچوب چپ نو جای می¬گرفتند، به گسترش این جریان یاری رساندند.

افول

افول مارکسیسم در میان روشنفکران فرانسوی در یک چهارم پایانی قرن بیستم، رابطة تنگاتنگی با تحولات سیاسی داشت. دورة پسا-گُلی دهة 70 اصلاحاتی را به همراه داشت که موجب شد جامعة فرانسه بیشتر همگام با سایر کشورهای سرمایه¬داری پیشرفته از قبیل بریتانیا، آلمان غربی و کشورهای اسکاندیناوی به نظر برسد، جایی که نتایج موفقیت اقتصادی، بیشتر به گونه¬ای متساوی توزیع شده بود، و کارفرمایان [patronat] تمایل داشتند امتیازات بیشتری به جنبش کارگری اعطا کنند و دولت نیز به میزان کم¬تری سرکوب¬گر بود. سوسیالیست¬ها پس از به قدرت رسیدن در 1981 با اتکا به یک برنامة سوسیال دموکراتیک چپ، و با پشتیبانی از جانب حزب کمونیست فرانسه، به سرعت از اکثر تندروی¬های خود دست کشیدند و یک طرح ریاضتی را اجرا کردند و بدین نتیجه رسیدند که رویکرد پراگماتیستی چپِ میانه، بهترین راه برای باقی ماندن در قدرت است. کمونیست¬هایی که در 1981 به دولت پیوسته بودند تا سال 1984 در دولت باقی ماندند، در آن زمان آن¬ها در ارتباط با مصوباتی بودند که به نظر می¬رسید طبقة کارگر را به دلیل افزایش مشکلات اجتماعی و اقتصادی، از جمله نرخ به سرعت فزایندة بیکاری، دچار مشکل کند. این مورد، به همراه تأثیر فزایندة بی¬اعتبار شدن تدریجی کل پروژة شوروی، که متعاقب فروپاشی بلوک شرق از سال 1989 بود، شرح این امر را تسهیل می¬نماید که چرا حزب کمونیست فرانسه، با دورنمای اندک از اینکه چیزی بیش از تأثیری حاشیه¬ای بر سیاست¬های ملی نبود، قدم به قرن بیست و یکم نهاد. درست همان¬گونه که وجود یک حزب کمونیست فراگیر، نقش مهمی در علاقة گستردة اولیة نسبت به اندیشة مارکسیستی ایفا کرده بود، افول حزب نیز به بی¬اعتبار شدن مارکسیسم در میان بسیاری از روشنفکران یاری رساند. در واقع، با توجه به میراث روشنفکرانة دوقطبی مربوط به ماجرای درایفوس، واکنش شدید علیه مارکسیسم از اواخر دهة 70 به بعد، دقیقاً به همان میزان پذیرش مارکسیسم از جانب روشنفکران در دورة پس از جنگ بود.

این واکنش ]علیه[ مارکسیسم، شکل¬های گوناگونی به خود گرفت، از جمله حملة بی¬مهابای به¬اصطلاح فیلسوفان جدید در دهة 70، که شامل چندین تن از مارکسیست¬های اسبق از قبیل برنارد-هنری لوی، آندره گلاکسمن، کریستین ژمبرت و گای لاردرو می¬شدند. هر چند این جنبش عمر کوتاهی داشت، اما سردمداران آن اهمیت زیادی داشتند از این حیث که شروع به دفاع از حقوق بشر به شیوه¬ای بسیار کلی کردند (که عملاً ضد-کمونیسم معنی می¬داد) و این مورد، تا آغاز قرن بیست و یکم تبدیل به موضوعی ]اساسی[ شد.

واکنش چشمگیرتر علیه مارکسیسم، شاید تلاشِ در دهة 80 و پس از آن، از جانب گروهی از فیلسوفان سیاسی، مورخان، نظریه¬پردازان اجتماعی و انسان¬شناسان ضد-مارکسیست با گرایش لیبرال بود که می¬کوشیدند سنت لیبرالی که در فرانسه وجود داشت را مستحکم نمایند، در حوزه¬هایی که پیش از آن تا حد زیادی تحت تملک روشنفکران چپ بود مجدداً کار کنند، اندیشه¬ها را از خارج از کشور وارد نمایند و به طور کلی در حوزة روشنفکری، مبحث همسازانه و مداومی را در مورد لیبرالیسم سیاسی فرانسه راه بیاندازند که هماهنگ با اعمال سیاسی و اقتصادی غالب در آن زمان بود. این افراد شامل فرانسوا فوره، مارسل گوشه، پی¬یر روزان-والون، لوک فری، آلن بنو، ژاک ژولیارد، بلاندین کریگل، و فیلیپ رنود می¬شوند. یکی از مهم¬ترین حوزه¬ها به¬منظور بیان یا بیان مجدد ایده¬های لیبرال و برخورد رو در رو با تأثیر و نفوذ مارکسیسم، حیطة تاریخ بود، آن هم به برجسته¬ترین شکل از طریق تجدید نظر طلبی تاریخ¬نگارانة عضو اسبق حزب کمونیست فرانسه یعنی فرانسوا فوره. فوره استدلال کرد که مانند انقلاب 1917 روسیه، انقلاب 1789 فرانسه نیز به صورت گریزناپذیری، تعداد بی¬شماری از مرگ¬های مستقیماً مربوطی را به همراه داشت. پیام کلی این بود که زمان آن فرا رسیده است تا فرانسه از تجلیل از انقلاب، هم در گذشته و هم در زمان حال، دست بکشد.

در این فاصله، مرگ یا تراژدی تأثیر بسزایی بر افرادی داشت که به¬شدت مارکسیست یا تحت تأثیر آن بودند: سارتر و بارت در 1980، لکان در 1981 و دو بوآر در 1986 از دنیا رفتند. پولانتزاس در 1979 خودکشی کرد و آلتوسر پس از کشتن همسرش در یک موسسة روانی بستری شد و در 1990 درگذشت.

در حیطة اندیشة فرانسوی، همان¬گونه که در سال¬های پس از می 68 رقم خورد، یقیناً تغییری در ساختارگرایی از چهارچوب مارکسیستیِ سنتیِ¬ عمل¬گرایانه و ستیهنده¬تر وجود داشت. کلود لوی-استروس، رولان بارت، ژاک لکان، میشل فوکو، و ژاک ریدا، هر چند هر کدام تا حدی تحت تأثیر مارکس بودند، اما اعتقاد نداشتند که مبارزة طبقاتی، موتور محرکة تاریخ است و اینکه طبقه تأثیر غالب را در ساختاربخشی به جوامع دارد. رهایی طبقة کارگر (و در نهایت شاید سایر طبقات) از طریق براندازی بورژوازی و اجتماعی کردن ابزار تولید، به طور قطع نقاط اصلی هیچ کدام از پروژه¬های روشنفکرانة آن متفکران نبود و به طور معمول هرگز چنین امری ]در آثار آنان[ نمایان نشد. البته آلتوسر کاملاً زندگی حرفه¬ای خود را درون مارکسیسم سپری کرد و عضو بلند مدت حزب کمونیست فرانسه بود. با این وجود، اگر اغلب تحلیل¬های ساختاگرا به یک معنا «سیاسی» بودند، و به استحکامِ فاصله از لیبرالیسم و نیز وجوه ضدّ-فرهنگ سال¬های پس از می 68 یاری نمودند، همچنین می¬توان آن¬ها را (با وجود مورد مهم آلتوسر) بدون تأکید بر اهمیت تحریک برای تغییر اجتماعی تفسیر نمود. این امر همچنین در تضاد با گونه¬های غیر-ساختارگرای مارکسیسم، به¬ویژه مارکسیسم سارتر است، که چیزی جز، وحدت نظریه و عمل نبود.

خط تمییز دهندة مشخصی میان ساختارگرایی و پساساختارگرایی وجود ندارد و احتمالاً متفکری مانند فوکو در هر دو سمت مذکور قرار می¬گیرد. با این وجود، ژان-فرانسوا لیوتار شاید به¬وضوح یکی از روشنفکران فرانسوی پساساختارگرا باشد که در کتاب وضعیت پست¬مدرن (1984) به شکل شناخته شده¬ای استدلال می-کند که شاهد افول روایت¬های کلان بوده¬ایم؛ یعنی بی معنا شدن نظریاتی که ادعا دارند پدیده¬ها را به¬مثابة بخشی از نظام¬های تام و بر حسب معنای جهان¬شمولی که در گذشته داشتند، شرح و توضیح می¬دهند. پساساختارگرایی بنابراین واکنشی علیه تفوق و سنت روشنگری بر حسب فلسفه و نیز علیه جنبش¬های رهایی¬بخش قرن بیستمی بود که آشکارا ملهم از سنت روشنگری، به¬ویژه مارکسیسم، بودند. این مورد، به همراه سرخوردگی نسل 1968، کمک به توضیح این امر می¬کند که چرا شکاکیت پساساختارگرایی نسبت به «روایت¬های کلان» و نسبیت رویکردهای آن در حیطه¬های گوناگون فعالیت روشنفکری، در دورة معینی از تاریخ روشنفکری فرانسه، تا آن حد مورد استقبال قرار گرفت.

ظهور مجدد مارکسیسم؟

به¬رغم تمامی این موارد، شناخته¬شده¬ترین روشنفکر عمومی در طول دهة 80 و 90 پی¬یر بوردیو جامعه¬شناس بود که تا حدودی چپ¬گرا و شدیداً در بعضی وجوه تحت تأثیر مارکسیسم بود. بوردیو از مارکس به¬ویژه ایدة سرمایه را به عاریه گرفت و آن را از معنای اقتصادی¬اش به سایر قلمروهای فرهنگی گسترش داد. در زمان پایان قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم نشانه¬های دیگری مبنی بر احیای مشخص میراث مارکسیستی، برای مثال مارکسیست¬های آلتوسری از قبیل آلن بدیو و ژاک رانسیر وجود داشت که درون چهارچوبی فعالیت می-کردند که تحت تأثیر ماتریالیسم تاریخی بود. فعالیت پربار فیلسوف طرفدار تروتسکی یعنی دانیل بن¬سعید، تا حدی رادیکالیسم احیاشده در زمینة سال¬های پس از 1995 را در شکل اتحادیة کارگری جدید و رادیکال با نام SUD، و جنبش¬های اجتماعی نوین پیرامون مهاجران غیرقانونی و افراد بی¬خانمان، منعکس می¬کند. همچنین کتاب لوک بولتانسکی و ایو چیاپلو با نام روح جدید سرمایه¬داری، که در سال 1999 منتشر شد، نیز شایان ذکر است.

با این وجود اشتباه است که نتیجه بگیریم در پایان قرن بیستم، تأثیر مارکسیسم در فرانسه به طور کلی از بین رفته بود. علاوه بر آثار جدید اندیشمندان که با انتشار مخاطره¬آمیز منطق¬های عملی بوردیو آغاز شد و کمک وافری به ترویج عمل¬گرایی، هر چند نه در شکل اکیداً مارکسیستی آن کرده بود، چنین حرکتی یقیناً تحت تأثیر این سنت بوده است. این واقعیت که تقریباً ده درصد تمام آرا در انتخابات ریاست جمهوری سال 2002 به کاندیدهایی تعلق گرفت که آشکارا طرفدار تروتسکی بودند، نشان می¬دهد که مارکسیسم از اینکه تماماً نادیده انگاشته شود فاصله دارد، حتی اگر بعضی از آن آرا به علت بیان مخالفت شدید با سیاست¬های دولت و به¬منظور تقریب جریان اصلی چپ و راست به صندوق ریخته شده باشند.

برای مطالعة بیشتر

Anderson, Perry, Considerations on Western Marxism. London,Verso, 1976.

d’Appollonia, Ariane Chebel, Histoire politique des intellectuels en France 1944–1954, 2 volumes, Paris: Editions complexe, 1991

Benton, Ted, The Rise and Fall of Structural Marxism: Althusser and His Influence, London: Macmillan, 1984

Bidet, Jacques, and Kouve´lakis, Eustache, eds., Y a-t-il une pense´e unique en philosophie politique? Paris: Presses Universitaires de France, 2001

Dews, Peter, Logics of Disintegration. Post-structuralist Thought and the Claims of Critical Theory. London: Verso, 1987

Drake, David, Intellectuals and Politics in Post-War France, London, Palgrave, 2002

Elliott, Gregory, The Detour of Theory, London: Verso, 1987

Flood, Christopher, and Hewlett, Nick, eds., Currents in Contemporary French Intellectual Life, London: Macmillan, 2000

Hazareesing, Sudir, Intellectuals and the French Communist Party: Disillusion and Decline, Oxford: Oxford University Press, 1991

Julliard, Jacques, and Winock, Michel, Dictionnaire des Intelllectuels franc¸ais, Paris: Seuil, 1996

Kelly, Michael, Modern French Marxism. Oxford: Blackwell, 1982

Leymarie, M., Les Intellectuels et la politique en France, Paris: Presses Universitaires de France, 2001 Ory, Pascal, and Sirinelli, Franc¸ois, Les Intellectuels en France.

De l’Affaire Dreyfus—a` nos jours, Paris: Armand Colin, 1992

Ross, George, “Intellectuals Against the Left: the case of France,” in Socialist Register 1990, edited by Ralph Miliband and Leo Panitch, London: Merlin Press, 1990

Winock, Michel, Le Sie`cle des Intellectuels, Paris: Seuil, 1999