۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

ديكتاتوري پرولتاريا براي چه خوب است و براي چه خوب نيست؟

نوشته باب آواكيان
برگرفته از نوشته منتشر نشده به نام «عبور از روي دو مانع بزرگ: نظراتي در مورد فتح  جهان».
ديكتاتوري پرولتاريا براي چه خوب است و براي چه خوب نيست؟ اينروزها حملات زيادي به ديكتاتوري پرولتاري مي شود. گفته مي شود براي فلان خوب نيست و براي بهمان خوب نيست و اصلا بدرد نمي خورد؛ تكرار مي شود كه براي مردم خوب نيست، براي بشريت خوب نيست، و در تضاد با طبيعت بشري است و غيره. پس مهم است كه ببينيم ديكتاتوري پرولتاريا براي چي خوب است و براي چي خوب نيست.
براي اين خوب است كه نيازهاي توده ها را برآورد كند و به عاليترين منافع آنان خدمت نمايد؛ اين اساسا به معناي آنست كه گذار به كمونيسم را، به مثابه بخشي از انقلاب پرولتري جهاني و بهمراه آن، پيش ببرد. براي اين خوب است كه پايه استثمار و ستم را ريشه كن كند و تقسيمات طبقاتي و تمايزات طبقاتي را از بين ببرد؛ براي اين خوب است كه ديگر مناسبات ستمگرانه درون جامعه  (مانند ستم بر زنان، همچنين ستم ملي و ديگر اشكال نابرابري و تخاصمات اجتماعي) را از ميان بردارد. ديكتاتوري پرولتاريا براي اينكار خوب است. براي اين خوب است كه بتوانيم بطور ريشه اي پايه هاي مادي و روبناي جامعه را دگرگون كنيم و افكار مردم را تغيير دهيم. براي انجام همه اينكارها ديكتاتوري پرولتاريا خوبست.
اما براي چه كاري خوب نيست؟ براي تقويت يك نظام استثمارگرانه و ستمگرانه خوب نيست. براي تقويت تمايزات طبقاتي در جامعه خوب نيست. براي آفريدن شرايطي كه در آن عده اي قليل به بهاي رنج اكثريت توده هاي مردم نيك بخت شوند و نه تنها ثروت و ابزار توليد ثروت را بلكه روبناي جامعه منجمله حيات روشنفكري، ايدئولوژي و فرهنگ جامعه را به انحصار و كنترل خود در آورند، خوب نيست. بهمين دليل است كه بورژوازي از آن خوشش نمي آيد و در واقع از آن متنفر است. بورژوازي از آن متنفر است زيرا ديكتاتوري پرولتاريا براي اين چيزها كاملا بي فايده است و در واقع براي ريشه كن كردن اين چيزهاست.
اين نكته بسيار مهم است و مرتبا بايد آنرا تكرار كرد و به روشنائي روز درآورد. از نقطه نظر بورژوازي، ديكتاتوري پرولتاريا به هيچ دردي نمي خورد. اصلا براي خدمت به منافع يك دارودسته استثمارگر، براي ايجاد فرصت و امكانات براي يك قشر اقليت كه بتواند به بهاي اكثريت پيشرفت كند و خود را از طريق استثمار توده ها غني سازد، خوب نيست. براي اينكه بورژوازي امكان پيدا كند كه حيات اقتصادي جامعه و به تبع آن حيات سياسي جامعه را تحت كنترل خود در آورد و از طريق انحصار بر قدرت سياسي، قدرت نظامي (كه تبلور فشرده قدرت سياسي است) و ايدئولوژي و حيات روشنفكري و فرهنگي را نيز به زير كنترل خود در آورد، خوب نيست.

اينها خلاصه مطلب است در مورد اينكه ديكتاتوري پرولتاريا براي چي خوب است و براي چي خوب نيست و اينكه چرا طبقات مختلف در مورد خوب بودن يا نبودن آن نظرات متفاوت دارند.




ديكتاتوري چيست؟



اصلا ديكتاتوري چيست؟ بورژوازي و بلندگوهاي آن مرتبا مفاهيم غير علمي گوناگون را در اين مورد تبليغ مي كنند و اشاعه مي دهند. بورژوازي اصرار دارد بگويد كه ديكتاتوري يك حاكميت خودكامه يا مستبدانه توسط يك عده انگشت شمار يا يك نفر است. ديكتاتوري در جوهر خود يعني انحصار قدرت. انحصار قدرت سياسي توسط اين يا آن طبقه. اين ديكتاتوري بطور فشرده در انحصار بر نيروهاي مسلح متبلور مي شود.
حال اينجا بهتر است كمي به آنچه در كتاب «دموكراسي» (دموكراسي: آيا بشر نمي تواند به چيزي عاليتر دست يابد؟نوشته باب آواكيان) و در جاهاي ديگر گفته ام اشاره كنم چون مقداري با تعاريف لنين از ديكتاتوري پرولتاريا و بطور كلي تعريف او از ديكتاتوري موافق نيستم. منظورم بخصوص جائي است كه لنين ديكتاتوري را بصورت «حاكميتي كه از محدوديت قانون بري است» تعريف مي كند ( بطور مثال مراجعه كنيد به «انقلاب پرولتري و كائوتسكي مرتد در آثار منتخب لنين جلد 28 ص 235-- اين جمله در كتاب «دموكراسي» در ص 234 در پانويس 21 نقل قول شده است).
البته ما بايد اين نكته لنين را از چارچوب تاريخي اش جدا نكنيم بخصوص زماني كه با آن اعلام عدم موافقت مي كنيم يا به محدوديتهايش اشاره مي كنيم. اگر توجه كنيد، لنين دارد در همان سالهاي اوليه تاسيس جمهوري شوروي كه سالهائي بسيار سخت بودند، اين را مي نويسد. زماني بود كه پرولتاريا، تحت رهبري بلشويكها، قدرت را تحكيم نكرده بود، يا تنها آغاز به تحكيم آن كرده بود، زماني كه جنگ داخلي و دخالت امپرياليستها روي سرشان خراب شد و آنها بايد دست به روشهاي حاكميت مي زدند كه به درجات زيادي بر حسب قوانين و ديگر ابزار مشابه شكل نگرفته و يا از آن طريق نهادينه نشده بود بلكه بيشتر و كمابيش مستقيما تعميم سياست حزب بعلاوه بسيج توده ها بود. با اين وصف، تعريف لنين به مثابه يك تعريف عام از ديكتاتوري درست نيست. يعني نمي توان ديكتاتوري را به صورت اينكه حاكميتي است كه هيچ چيز، بخصوص قانون، آنرا محدود نمي كند (كه در واقع يعني اقتداري كه به اعمال زور مستقيم وابسته است)  تعريف كرد. مهم است بستر تاريخي جمله لنين را بررسي كنيم. او مي گويد اين «آتوريته اي كه ما تشريح كرديم…يك ديكتاتوري جنيني است زيرا هيچ آتوريته اي، قانوني، استانداري را صرف نظر از اينكه كي آنرا برقرار كرده است، برسميت نمي شناسد.» به عبارت ديگر، هيچ سابقه تاريخي براي اين حاكميت نبوده و هيچ قانوني كه از پيش برقرار شده است نمي توانست آنرا در بر بگيرد. اين آتوريته اي بود كه براي حاكميت خود به خط حزب، رهبري حزب و بسيج توده ها بدور حزب، وابسته بود و نه به ساختارها و روندهاي نهادينه و قوانين.
ما بايد با اين تعريف عدم توافق خود را اعلام كنيم يا حداقل محدوديتهاي اين تعريف عام از ديكتاتوري را نشان دهيم. و در همان حال بايد مد نظر داشته باشيم كه لنين اين تعريف خاص را در چارچوب شرايط معيني ارائه مي كند و جمله فوق بروشني آن اوضاع را بازتاب مي دهد، اوضاع سخت چند سال اول جمهوري شوروي و جنگ داخلي و تجاوز امپرياليستي به اين كشور سوسياليستي. ما بايد تشخيص دهيم كه آنچه در اينجا مي بينيم يكي از تبارزات اين واقعيت است كه تئوري فقط در رابطه با پراتيك تكامل مي يابد. منظورم  برقرار كردن يك رابطه يك به يك، تنگ نظرانه و پراگماتيستي بين تئوري و پراتيك نيست، اما بطور كلي تئوري در رابطه با پراتيك تكامل مي يابد. اگر گامي به عقب بگذاريم مي بينيم كه رك و راست، لنين دارد بلند فكر مي كند، دارد با لمس كردن و كورمال رفتن به لحاظ تئوريكي راهش را مي يابد، زيرا پرولتارياي در قدرت مجبور بود كه راهش را در بحبوحه شرايط متلاطم و پيچيده و مرگ و زندگي پيدا كند و راهگشائي كند. اما ما با داشتن چشم انداز تاريخي و تجربه بيشتر در زمينه پراتيك ديكتاتوري پرولتاريا، مي توانيم ببينيم كه تعريف لنين از ديكتاتوري (كه در اينجا نقل كردم) خيلي محدود است و اساسا يك تعرف صحيح از ديكتاتوري پرولتاريا و يا ديكتاتوري بطور عام، نيست.
اما بايد در جواب به آنارشيستها (و در مخالفت با آنان) بر ضرورت ديكتاتوري پرولتاريا تاكيد بگذاريم. و به اين سوال جواب دهيم كه زير بناي ديكتاتوري يا انحصار قدرت سياسي توسط اين يا آن طبقه چيست؟ بعبارت ديگر، چرا در مقطعي از تاريخ بشر، حاكميت اين يا آن طبقه، و بعبارت ديگر ديكتاتوري اين يا آن طبقه، در جامعه بشري اجتناب ناپذير است؟ چرا اينطور است كه پس از اينكه جامعه بشري بعد از شكلهاي اوليه كموني در سطح معيني تكامل پيدا مي كند، برقراري ديكتاتوري به اين يا آن شكل اجتناب ناپذير مي شود و اين براي يك دوران تاريخي معين اجتناب ناپذير خواهد بود؟ و مشخص تر بگوئيم، چرا ديكتاتوري (ديكتاتوري پرولتاريا) حتا پس از اينكه بورژوازي سرنگون مي شود، و در سراسر دوران گذار از سوسياليسم به كمونيسم، ضروري است؟
ما در مورد اين مسائل از زواياي گوناگون صحبت كرده ايم، و دوباره به آنها باز خواهيم گشت، منجمله هنگام صحبت با نسل جوان. زيرا جوانان با بسياري از اين نكات اساسي آشنا نيستند، با پلميكهاي ما عليه روندهاي مختلفي كه با ضرورت اين ديكتاتوري مخالفت مي كنند، آشنا نيستند؛آنان فقط با تبليغات بورژوازي و تحريفات آنها و تعاريف غلطشان از ديكتاتوري و اينكه ديكتاتوري پرولتاريا چيست آشنا هستند.
در اينجا ذكر نكته ديگري مهم است. در مقاله هائي در مورد آنارشيسم (مقاله كمونيسم در مقابل آنارشيسم، كه در نشريه كارگر انقلابي چاپ شد) گفتم ما بايد تاكيد كنيم كه دولت پرولتري (يعني ديكتاتوري پرولتاريا) در عين حال كه يك شكل از حاكميت طبقاتي، ديكتاتوري طبقاتي، است اما دولتي است كه كيفيتا متفاوت و نوين است و بايد اينطور باشد. اين نكته ايست كه ماركس بر آن تاكيد كرد و لنين در مقاله «دولت و انقلاب» به آن باز ميگردد و بر آن تاكيد مي گذارد. هدف نهائي كمونيسم اين نيست كه ديكتاتوري پرولتاريا را تقويت كند و بازتوليد كند بلكه اين است كه كليه شكلهاي ديكتاتوري، تمام دولتها، و تمام ساختارهاي «سلسله مراتبي» را از بين ببرد.


يك دولت كيفيتا متفاوت

 در اينجا يكي از اصول مهم را بايد خاطر نشان كنم. من اين را در مقاله «افكاري بيشتر» چنين گفته ام: «در هر نقطه از اين دوره گذار (يعني دوره گذار از سوسياليسم به كمونيسم ) هر چه اين دولت (يعني ديكتاتوري پرولتاريا) قوي تر بشود، بيشتر تبديل به يك دولت كاملا متفاوت از ديكتاتوري بورژوازي و ديگر شكلهاي دولت مي شود.» اين ربط مستقيم دارد به هدف نهائي ديكتاتوري پرولتاريا كه عبارتست از محو همين ديكتاتوري و همه ديكتاتوري ها، همه دولتها، و تمام ساختارهاي سلسله مراتبي.

اين در واقع همان نكته «زوال دولت» است و اينكه چگونه مي توان در دوره گذار به كمونيسم به آن دست يافت. جواب اين است: از طريق اعمال ديكتاتوري پرولتاريا و ادامه انقلاب تحت ديكتاتوري پرولتاريا. اعمال ديكتاتوري پرولتاريا به نوبه خود خيلي وابسته است به مسئله «دو مانع بزرگ» يا رابطه ميان پيروز شدن و پيروز شدن كه من قبلا در مورد آن صحبت كرده ام: چگونه مي توان پيروز شد و چرا اين پيروز شدن وابسته است به دگرگوني انقلابي تمام جامعه ( و تمام جهان). اين موضوع كه چگونه قدرت كسب مي شود و توسط كي، و براي چه بكار مي رود، بسيار مهم است. و گفتم كه مسئله زوال دولت بنوبه خودش مرتبط است با تحقق هدف تاريخي - جهاني درازمدتر كه عبارتست از برطرف كردن آخرين مانع و رسيدن به كمونيسم در سراسر جهان. چرا كه خصلت جامعه كمونيستي آن است كه يك جامعه بي طبقه است كه در آن نه نيازي به دولت يا سلسله مراتب موجود است و نه پايه اي براي بوجود آمدن آن.

پس طرح اين مسائل بسيار مهم است. وقتي ما در مورد ديكتاتوري پرولتاريا و ضرورت آن و اينكه براي چه خوب است (و براي چه خوب نيست) صحبت مي كنيم، مهم است كه اين مساله را نيز طرح كنيم كه هدف ديكتاتوري پرولتاريا چيست و، به اين معنا و در ارتباط با اين، چرا كيفيتا از تمام اشكال قبلي دولت، متفاوت است.

هنگامي كه از تجربه انقلاب كبير فرهنگي پرولتاريائي در چين و انقلاب چين و جامعه سوسياليستي بطور كل جمعبندي مي كنيم؛ هنگامي كه تلاش مي كنيم بفهميم بخاطر پيشتر رفتن در مبارزه براي كمونيسم، در سطح جهاني، چه پيشرفتها و گسستهاي ديگري بايد انجام شود، بايد به دو مسئله بپردازيم و آنها را بررسي كنيم: تضادهائي كه در جامعه سوسياليستي به بقاي خود ادامه مي دهند (تضاد ميان كار فكري و يدي و ديگر جوانب «حق بورژوائي» در كل) و همچنين رابطه دروني ميان كشور سوسياليستي با اوضاع جهاني و مبارزه جهاني (بعبارت ديگر، دو تضاد مرتبط با هم كه در مقاله «مسائل استراتژيك» به آنها پرداختم). يعني: تضادهاي درون جامعه سوسياليستي كه از جامعه قبلي «باقيمانده اند»، در رابطه دروني اش با تكامل ناموزون انقلاب پرولتري جهاني كه هر بار موجب ظهور يك يا چند دولت سوسياليستي مي شود كه مجبورند در محاصره امپرياليستها زيست كنند.

من در مقاله «كمونيسم در مقابل آنارشيسم» در اين مورد صحبت كرده ام. در آنجا گام به گام اين تضادها را بررسي كرده ام، رابطه دروني آنها را نشان داده ام، و مبارزه براي فائق آمدن بر اين تضادها را بحث كرده ام، تا نشان دهم كه چرا اگر سعي كنيم يك برنامه آنارشيستي را پياده كنيم بهيچوجه نخواهيم توانست نابرابري هاي بجا مانده از گذشته و تمايزات اجتماعي درون جامعه سوسياليستي را از بين ببريم و نخواهيم توانست واقعا انترناسيوناليسم پرولتري را پياده كنيم و با تمام قوا به آن كمك كنيم. بجاي اين، بخصوص در كشورهاي سوسياليستي كه سابقا كشورهاي امپرياليستي بودند (مثل آمريكا مثلا)، دوباره شوونيسم امپرياليستي احيا مي شود زيرا شما تلاش خواهيد كرد (آنطور كه در آن مقالات نشان داده ام) ميوه هاي غارت امپرياليستي را كه قبلا بورژوازي جمع كرده «كموني» كنيد و در واقع اين باعث باز توليد مناسبات امپرياليستي با ديگر كشورهاي جهان مي شود، و همراه با آن مناسبات بورژوازي دوباره به ظهور مي رسند و در درون خود آن جامعه سوسياليستي كه سعي شده اين برنامه آنارشيستي پياده شود، ديكتاتوري بورژوازي بوجود مي آيد.



در آن مقالات (بخصوص در اولي) جنبه مثبت اين تضادها نيز بحث شده است. يعني رابطه دروني ميان انترناسيوناليسم و پيشبرد ادامه انقلاب در هر كشور مشخص سوسياليستي. نكته من اين است كه يك ديالكتيك مثبت در اين رابطه هست كه بايد آنرا گرفت: بخصوص وقتي كه به مبارزه در درون يك كشور سوسياليستي بصورت تابعي از انقلاب پرولتري جهاني بنگريم. همچنين به جنبه منفي آن بايد توجه كنيم: اينكه چگونه تضادهاي بجا مانده از جامعه سرمايه داري در جامعه سوسياليستي، در رابطه دروني با اوضاع جهاني، گرايش به آن دارند كه در درون كشور سوسياليستي در مقابل ادامه انقلاب سد ايجاد كنند، يا اينكه مرتبا پايه هاي رشد سرمايه داري را تقويت كنند.

يك نكته مهم در اين رابطه در مقاله پلميك با ك. ونو (مقاله جهاني براي فتح شماره…) آمده است. در آنجا نوشتم كه از نظر ك. ونو و هم خطهايش، پس از برقراري ديكتاتوري پرولتاريا، مساله اساسي در پيشروي به كمونيسم عبارتست از  تعميم دموكراسي در سراسر جامعه. در آن مقاله من در مخالفت با ك. ونو تاكيد كردم كه تحت ديكتاتوري پرولتاريا، مساله اساسي تعميم دموكراسي نيست بلكه ادامه مبارزه طبقاتي است. زيرا پس از آنكه قدرت كسب و تحكيم مي شود و مالكيت اساسا اجتماعي مي شود، چيزي كه در رابطه با ادامه راه سوسياليستي بسوي هدف كمونيسم تعيين كننده است، ادامه مبارزه طبقاتي است. اين يك خط تمايز و اصل مهم است كه در آن مقاله بر روي آن تاكيد شده است. از سوي ديگر، اين نيز حقيقت دارد كه بايد در هر مقطع از جامعه سوسياليستي به اين اصل كه ديكتاتوري پرولتاريا از تمام دولتهاي ديگر كيفيتا متفاوت است بيشترين بازتاب و ميدان داده شود. اين نيز يك بخش كليدي از مبارزه طبقاتي و پيشروي به سوي كمونيسم است. و هر چه اين ديكتاتوري پرولتاريا قوي تر باشد، بايد بيشتر بسوي «زوال يابي» خود نزديك شود، و  تفاوت راديكال آن با دولتهاي پيشين ماديت بيشتري بيابد. اين نكته ايست كه در ادامه اين مبحث چندين بار و هر بار از زواياي گوناگون به آن باز خواهم  گشت.



پانويس ها

1-     مقاله «دو مانع در انقلاب جهاني: چگونه دشمن را زير آب كنيم» نوشته باب آواكيان. نشريه كارگر انقلابي شماره 940 - 18 ژانويه 1998 . مشكل فائق آمدن بر دو مانع در انقلاب جهاني را مي توان در دو جنبه بيان كرد. اول، بر حسب گشودن راه و كسب قدرت سياسي سراسري در يك كشور معين، «از مانع عبور كردن» (حال از طريق جنگ طولاني خلق يا قيام و جنگ داخلي). و دوم، «عبور از مانع» بر حسب تناسب قواي استراتژيك (و اينكه كي، كي را « محاصره» مي كند) در سطح جهان. «عبور از مانع دوم» به اين معنا است كه دولتهاي سوسياليستي و پرولتارياي بين المللي به سطحي جهش مي كنند كه در جهان به لحاظ استراتژيك دست بالا را دارند، و به نقطه اي رسيده ايم كه ما دنبال آنها (امپرياليستها) گذاشته ايم و آنها محاصره شده اند.   



2-     «مسائل استراتژيك» صحبتي است توسط باب آواكيان كه گزيده هاي آن در كارگر انقلابي شماره 881 و 884-893 منتشر شده است و يا اينكه در سايت كارگر انقلابي به بخش باب آواكيان رجوع كنيد و نوشته «همه كساني را كه مي توان متحد كرد بايد متحد كرد» را بخوانيد.



www.sarbedaran.org


0 نظرات: