درباره سایت

آرشیو چپ سایتی است که سعی دارد بدون اینکه به سمت گرایشی حرکت کند تمام منابع و بزرگان و نظریه های تاریخ چپ را از سایت های مختلف جمع آوری کرده و تحت یک مجموعه دسته بندی شده ارائه دهد

e

اهداف : سایت آرشیو چپ با هدف ابتدا با هدف آموزش و در اختیار گذاشتن منتخب و چکیده ی آثار چپ سعی در گشترش این مجموعه به سایت های طیف چپ خواهد داشت .

MANIFEST

۱۶۲ سال از صدور مانيفست مى گذرد. طى اين زمان دراز، هزاران چاپ به زبان هاى مختلف از آن منتشر شده است. چنين به نظر مى رسد كه اين متن با كليهء زمان ها همراه بوده، كنار گذاشته نشده، به تاريخ سپرده نشده و همواره الهام بخش نسل هاى پياپى بوده است. و اين در حالى ست كه مى دانيم مانيفست در ميانهء قرن نوزدهم نوشته شده و نقطهء عزيمتش وضعيت سرمايه دارى نوپاى آن روزها ست و نيز اينكه سرمايه دارى ابتدا در چارچوب ملى شكل گرفته و سپس به شيوهء توليد جهانى...

شعر و موسیقی اعتراض

آرشیو موسیقی چپ جمعه۱۸مهٔ فریدون مشیری :اشکی در گذگاه تاریخ اشکی در گذرگاه تاریخ از همان روزی که دست حضرتِ «قابیل» گشت آلوده به خون حضرتِ «هابیل» از همان روزی که فرزندانِ «آدم» صدر پیغام‌آورانِ حضرتِ باریتعالی زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود. از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون «دیوار چین» را ساختند آدمیت مرده بود.

قسمت تاریخ چپ ایران

تیرباران بر روی تپه های اوین در اواسط اسفندماه ۱۳۵۳ به زندان اوین برده می‌شود و در شبانگاه۲۹ فروردین ۱۳۵۴ همراه با ۶ نفر از رفقای گروه و ۲ نفر از زندانیان مجاهد در تپه‌های اوین توسط مأمورین ساواک و شکنجه‌گران زندان اوین تیرباران می‌گردد. شش فدایی، حسن ضیاظریفی، احمد جلیلی افشار، مشعوف کلانتری، عزیز سرمدی، محمد چوپان‌زاده، عباس سورکی. و دو مجاهد مصطفی جوان خوشدل، کاظم ذوالانوار همراه با بیژن جزنی تیرباران شدند.

۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

چرا ما به یک تشکیلات نیاز داریم؟


همان طور که پیش­تر به تحلیل این مساله پرداختم، به علت اشتباهات و انحرافات چپ در قرن بیستم، و بحران سیاست و سیاست­مداران از یک سو، و وجود عمل رزمنده و اصیل بعضی جنبش­ها و کنش­گران جدید اجتماعی از سوی دیگر، گرایشی فزاینده- در جهت کنار گذاشتن احزاب سیاسی و حتی تا حد کم­تری تمرکز و رهبری در مبارزه در حال شکل گرفتن است. برخی می­گویند در مرحله کنونی ما می­توانیم بدون احزاب، مبارزه­مان را به پیش ببریم و وظیفه­ی چپ باید در راه هم جهت کردن منافع این گروه­ها و اقلیت­ها- نژاد، جنس، امتیازات جنسی و فرهنگی از هر نوع- حول یک هدف مشترک محدود شود.
آن­ها در تایید گفتارشان به عملکرد جنبش علیه جهانی شدن اشاره می­کنند: به عنوان نمونه "در اعتراض­های سیاتل در 1999 آن چه که ناظران را متعجب ساخت این بود که گروه­هایی که قبلا به نظر می­رسید که مخالف یک دیگر باشند- اتحادیه­ها، طرفداران محیط زیست، گروه­هایی کلیسایی، آنارشیست­ها و غیره- بدون ساختار متمرکز و متحدکننده­ای که تفاوت­های آن­ها را کنار بگذارد و یا تحت تابعیت خود قرار دهد با یک دیگر به طور مشترک عمل کرده­اند".(1)
اما مدیریت موفق تظاهراتی علیه جهانی شدن، یا جنگ در عراق یک چیز است و موفقیت در سرنگونی یک حکومت و استفاده از قدرت سیاسی برای ایجاد یک مدلی از جامعه که بدیل سرمایه­داری باشد چیز دیگر.
من با پیشنهادی برای هماهنگ کردن این کنش­گران اجتماعی مخالفتی ندارم و با کسانی که این پدیده­ را امری منفی می­دانند موافق نیستم. اما کاملا با نظر مورخ بریتانیایی اریک هابسباوم موافقم که مجموعه­ی این اقلیت­ها، اکثریت ثابتی را تشکیل نمی­دهد، این گروه­ها صرفا به خاطر یکی بودن منافع بلاواسطه­ی­شان با هم متحد می­شوند، این اتحاد، بسیار شبیه اتحاد دولت­هایی است که موقتا در جنگ علیه دشمن مشترکی با هم ائتلاف می­کنند و بعد از دستیابی به هدف مشترک، اتحادشان از هم می­پاشد".(2)
اما افراد بی شمار و توده­ای از اعضای چپ غیرمتشکل، وسیله­ای برای هماهنگ کردن مطالبات متفاوت و متعدد خویش، کانال­هایی برای اظهار نارضایتی به شکل سازمان­یافته، یا ایجاد فضاهایی برای تقابل اجتماعی که از هزاران شکل بیان اعتراض گرفته تا تبدیل شدن به خطر واقعی برای بازتولید نظام، در اختیار ندارند.

گذر به سوسیالیسم: دیالکتیک پیشرفت نزد مارکس


مقدمه :
موضوع اصلی این مقاله، گذر از پیش تاریخ جامعه انسانی به تاریخ انسانی، از مسیر تحول انقلابی جامعه کهن است. (1) در این مقاله، پیشرفت انسانی به عنوان یک جنبش متناقض، تجلی دیالکتیک نفی در نظر گرفته شده است. در ابتدا، مقاله نظر اصلی مارکس در سرمایه را بیان می­کند. به نظر مارکس، سرمایه از طریق تضاد ذاتی اش، شرایط زوال خود و عناصر ساختمان اتحاد آزادِ افراد را فراهم می­سازد. سپس در پرتو مکاتبات مارکس با روس­ها در سال­های اواخر زندگی به این موضوع می­پردازد که شیوه­ی تولید سرمایه­داری پیش­شرط لازم برای بنای یک جامعه جدید به شمار می رود. در پایان این پرسش طرح می­شود که تحول انقلابی جامعه در متن گسترده­تر ارزیابی مارکس از پیشرفت بشری کدام است. در مورد این موضوع که مارکس متفکر بزرگ موضوعِ پیشرفت است پیش­تر بحث شده است. دیدگاه او از پیشرفت- پسرفتِ جوامع بشری تک خطی نیست (مثبت یا منفی) و پیشرفت را جنبه­ای از دیالکتیک نفی می­داند که در نقد مارکس از اقتصاد سیاسی نقش برجسته­ای دارد.



سوسیالیسم: نتیجه­ی سرمایه

می­توان گفت "نقد اقتصاد سیاسیِ" مارکس همان طور که او اشاره می­کند تحت تاثیر اسپینوزا و هگل قرار داشت. در دست­نوشته­های پاریس 1844 با اشاره به پدیدار­شناسی هگل بر اهمیت "دیالکتیک نفی به عنوان اصل محرک و خلاق" (2) تاکید می­کند. چندین سال بعد در اولین دست­نوشته­ی کاپیتال جلد دو، مارکس عبارت معروف اسپینوزا را به این شکل تکمیل می­کند:" هر تعینی نفی است و هر نفی، تعین". (3) مارکس نشان می­دهد که سرمایه چگونه شرایط ذهنی و عینی نفیِ خود و در عین حال عناصر جامعه­ی جدیدِ سوسیالیسم را به وجود می­آورد که قرار است جانشین آن گردد.

تحليلى از نوشته­هاى متأخر ماركس (ماركس و جوامعِ پيشا سرمايه­دارى)


نوشته­هاى دهه ۱۸۵۰ ماركس درباره جوامع غير غربى به ويژه نوشته­هايش درباره هندوستان بسيار بيش­تر از نوشته­هاى متأخر او در ۱۸۷۲ در همين زمينه شناخته شده­اند. اين نوشته­هاى متأخر كه برخى از آن­ها هنوز منتشر نشده­اند، اين معنى را تائيد مى­كنند كه ماركس از ديدگاه تك محورى و اغلب اروپا محور خود كه اغلب مورد اشاره منتقدان آثارش است، دست كشيده بود. متاسفانه برخى از اين آثار هنوز منتشر نشده­اند، اگرچه طرح­هايى براى انتشار آن­ها در قالب بخش جديدى از مجموعه آثار ماركس- انگلس (MEGA2) در دست هست.
I. تك محورى گرايى، اروپامحورى و ماوراء: نوشته­هاى ۱۸48-۱۸59 درباره چين، هند و روسيه با وجود اين­كه دغدغه اصلى ماركس سرمايه ­دارى غربى بود، در دو دوره نوشته­هاى فراوانى درباره جوامع غير غربى و  پيشا- سرمايه­دارى به جا گذاشت. اين دو دوره مجزا از هم هر دو در زمان­هايى واقع شدند كه جنبش كارگرى اروپا به سكون گراييد. به فاصله كوتاهى پيش از نخستين دور اين رخوت­ها،۱۸۵۹ - ۱۸۵۳، ماركس به لندن مركز بين­المللى يك امپراتورى جهانى نقل مكان كرده بود. ماركس در كتابخانه موزه بريتانيا مطالعه وسيعى را درباره هند، چين، امپراتورى عثمانى، و روسيه آغاز كرد. ماركس در يادداشت­هاى تحليلى خود براى نشريه نيويورك تريبون هزاران صفحه درباره اين جوامع نوشت. اين يادداشت­ها را اغلب اروپا محور خوانده­اند. اشلومو آوينرى در مقدمه خود بر مشهورترين مجموعه از اين يادداشت­ها نوشت: "لحن كلى ماركس درباره جهان غير اروپايى در مانيفست كمونيست (۱۸۴۸) شكل گرفته است." (۱۹۶۸،۱). ماركس در قطعه موجزى درباره استعمار در مانيفست (۱۸۴۸) با سبكى مدرنيستى از عقب­ماندگى آسيا و پيشرفته بودن سرمايه­دارى غربى سخن گفته است: "بورژوازى با رشد سريع همه ابزار توليد، با تجهيز گسترده ابزار ارتباطى، همه، حتى وحشى­ترين ملل را به سوى تمدن مى­كشاند. قيمت ارزان كالاهاى بورژوازى توپخانه سنگين آن است كه با آن ديوار چين را فرو مى­ريزد، توپخانه­اى كه با آن وحشى­هاى كله شق متنفر از خارجى­ها را وادار به تسليم مى­كند. بورژوازى همه ملل را مجبور مى­كند تا از بيم انقراض شيوه توليد بورژوازى را بپذيرند؛ بورژوازى اين ملت­ها را مجبور مى­كند تا مغز استخوان آن چيزى را كه تمدن مى­نامد بپذيرند و خود نيز بورژوا شوند. در يك كلمه بورژوازى، جهانى بر قامت آرزوى خود مى­سازد" (MECW6,488). به نظر مى­آيد كه ماركس در اين قطعه از نخستين جنگ ترياك بريتانيا عليه چين در ۱۸۴۲ حمايت كرده است.

ماركس در مقاله ۱۸۵۳ خود در تريبون درباره هند هم ديدگاه مشابهى اتخاذ مى­كند، يعنى درباره جامعه­اى كه به زعم او آن قدر ساكن بود كه هيچ تاريخ حقيقى­اى نداشت. ماركس مقاله "پيامدهاى حاكميت بريتانيا در هندوستان" را با اين ادعا آغاز مى­كند كه هند به دليل تفرقه­اش "گريزى از فتح شدن نداشت". هند "نه تنها بين مسلمانان و هندوها تقسيم شده بود بلكه بين قبايل و كاست­ها هم تجزيه شده بود." بنابراين تاريخ هند "تاريخ فتوحات پى درپى­اى است كه بر او گذشته است." ماركس سپس با لحنى فوق­العاده اروپا محور اضافه مى­كند كه "جامعه هند به كل فاقد هرگونه تاريخى است، دست كم فاقد هرگونه تاريخ شناخته شده­اى است"، و هند را "جامعه­اى بى مقاومت و بى تحول" مى خواند. (MECW12,217) ادوارد سعيد (۱۹۷۸) كه يك دهه پس از آوينرى مى­نوشت بر اروپا محورى و قوميت محورى ماركس در اين نوشته­ها انگشت گذاشت. تا به امروز، بيش­تر پژوهش­گران تمايل داشته­اند كه عقيده رابرت تاكر را بپذيرند كه فرض ماركس اين بود كه "تقدير همه جوامع غير غربى نظير هند اين بود كه راه توسعه بورژوايى مدرن را آن گونه كه اروپاى مدرن پيموده است، بپيمايند." (۱۹۷۸,653) ژان فرانسيس ليوتار (۱۹۸۴) با نگاهى پست مدرن به اين بحث قديمى درباره آن چيزى كه اغلب ديدگاه تك محورى­نگر ماركس خوانده شده بود، اظهار داشت كه ماركس در يكى از روايت­هاى بزرگ مدرنيته اسير بوده است كه همه تفاوت­ها و ديگرگونگى­ها را خوار مى شمرد.

نظام جهانی امپرياليستی


 (به مناسبت پنجاهمين سال انتشار کتاب اقتصاد سياسی رشد نوشته پل باران) چرا پيشرفت در کشورهای جهان سوم يا خيلی آهسته بوده و يا به طورکلی وجود نداشته است؟




يک حلقه معيوب در فرآيند ظهور سرمايه­داری

 مفهوم نظام جهانی امپرياليستی با درک غالب امروزی آن يعنی بهره­کشی شديد اقتصادی از کشورهای پیرامونی توسط کشورهای مرکزی که موجب ايجاد شکاف هرچه وسيع­تر و فزاينده، ميان کشورهای ثروتمند و فقير شده است در نقد کلاسيک مارکسيستی از سرمايه­داری عموماً وجود نداشت. آغاز پيدايش اين ديدگاه در واقع برمي­گردد به دهه­ی 1950 به ويژه به 50 سال پيش با انتشار کتاب، اقتصاد سياسی رشد، نوشته پُل باران (1). اين اثر به برانگيختن تدوين نظريه مارکسيستی نظام جهانی و وابستگی کمک فراوان کرد. خدمت اصلی پُل باران در اين راه، کمک به نشان دادن راه جديدی برای ديدن پديده امپرياليسم بود. حال پس از گذشت نيم قرن از انتشار اين کتاب مهم اين است که از خود باید بپرسيم: اين رويکرد جديد چه بود و چه تفاوتی با برداشت­های قبلی داشت؟ و چه تغييرات ديگری در درک ما از امپرياليسم لازم است.

راه تکامل جامعه


مارکس در تحیل پیشرفته­ترین سرمایه­داری زمان خود به طور موکد با آن­هایی سخن می­گفت که در جوامع کمتر توسعه یافته زندگی می­کردند:" :"داستان درباره تو هم صدق مي­کند. يک کشور از نظر صنعتی پيشرفته­تر فقط تصوير آينده کشور کمتر پيشرفته را نشان مي­دهد، (1) آیا تحلیل­گر سرمایه­داری انحصاری امریکا، امروز نیز باید پیام مشابهی به بخش­های کمتر توسعه یافته دنیای سرمایه­داری خطاب کند؟

اگر به عقب برگردیم و به تاریخ صدسال گذشته نگاه کنیم می­توانیم ببینیم که آنچه مارکس به کشورهای کمتر توسعه یافته می­گفت در واقع تنها در مورد معدودی از آنان صدق می­کرد- آن­ها هرگز در معرض استیلای کشورهای توسعه یافته­تر قرار نگرفتند و یا از دست آن­ها فرار کرده بودند و بنابراین به جای استثمار شدن با آنان به رقابت برخاستند در غیر این صورت رشدشان متوقف می­شد و یا به صورتی بی شکل می­شد که نیازهای کشور مسلط را ارضا کند.(2)

مطمئنا امروزه نیز محدودیت مشابهی وجود دارد، تنها معدودی از کشورها- اغلب کشورهای اروپای غربی (و ازجمله بریتانیا)، ژاپن، کانادا، استرالیا، زلاند نو، و احتمالا آفریقای جنوبی می­توانند جاپای ایالات متحده بگذارند. بقیه­ی دنیای سرمایه­داری، روی دوم سکه، یعنی مستعمرات، نو مستعمرات و نیمه مستعمرات محکوم­اند که در شرایط پست توسعه نیافتگی و بدبختی باقی بمانند. برای آن­ها تنها راه نجات، خروج مستقیم از نظام سرمایه­داری می­باشد.(3)

در نفی ستایش از بورژوازی (یک راه مارکسیستی برای روسیه که پیموده نشد)


"من به هیچ وجه ستایش­گر بورژوازی نیستم، عامیانه بودن خشن و زمخت آن مرا مثل هر کس دیگری آزار می­دهد. اما برای من واقعیتی است که به حساب می­آید... همدلی من بدون تردید با کارگران به عنوان طبقه­ی لگدمال شده است. با این وجود نمی­توان از گفتن این عبارت خودداری کنم که خدا این بورژوازی را به ما عطا کرده است!"

 و. ی. بوتکین یک غرب­گرای روسی 1839

" بورژوازی بدون انقلابی کردن مدام وسایل تولید نمی­تواند وجود داشته باشد"

     کارل مارکس، مانیفست کمونیست1848

"اگر شما به کسی حق مالکیت زمین بایری را ببخشید، او آن را به یک باغ سر سبز تبدیل می­کند. اما اگر همان باغ را به همان فرد به مدت 9 سال اجاره دهید او آن را به یک کویر برهوت تبدیل می­کند"
ویته وزیر دارایی تزاری به نقل از جان استوارت میل 1902

در دوره پساشوروی کمونیست­ها­ی قبلی که به عنوان میلیونر یا بیلیونرهای مدافع سرمایه­داری قد علم کرده­اند (به علاوه بسیاری از روس­های کمتر رشوه­خوار، که در جستجوی بدیلی غربی برای موانع و کمبودهای دوره شوروی بودند) بیهوده در جستجوی یک بورژوازی برآمدند که به دموکراسی، فعالیت مولد اقتصادی و یک "جامعه مدنی" فریبنده­تر اعتقاد داشته باشد. تمایل آن­ها در دوره­ای قدیمی­تر از تاریخ روسیه ریشه دارد، زمانی که اصلاح­طلبان حکومت تزاری و منتقدان مارکسیست آن­ها (که توامان با قدرت مولد و رازآمیز کارفرمای سرمایه­دار مبهوت شده بودند) به اعتقادی مشترک در مورد نقش انقلابی و همواره مترقی بورژوازی در جهان مدرن رسیده بودند. با الهام از این اعتقاد، آن­ها  در صدد کشف بورژوازی­ای بر آمدند که بدون  ترس از  پذیرش خطر و  با تمایل به نوآوری برای جامعه­ای عقب مانده دهقانی، می­بایست حکومت قانون، مدارا و مصالحه را برقرار کند.(1) این دیدگاه خوشبینانه، با قضاوت اقتصاددانان برجسته روسی، آمارگران و فعالان رادیکال آن زمان در دو حوزه در تقابل قرار داشت:

مارکس و انگلس و انقلاب روسیه


کارل مارکس و فردریش انگلس پیش­گامان شناخته شده­ی انقلاب روسیه  و دولت شوروی به شمار می­روند. مارکس و انگلس اما، درباره انقلاب روسیه چه فکر می­کردند؟ آیا آن­ها حدس می­زدند که چنین انقلابی رخ دهد؟ رابطه­ی بین روسیه و غرب را چگونه می­دیدند؟ بگذارید مارکس و انگلس و دوستان روسی­شان خود سخن بگویند. مارکس قریب نیم قرن و بعد از مرگ او، انگلس رابطه­ی مکاتباتی منظمی با انقلابیون روسیه داشتند. بخش اعظم این مکاتبات توسط انستیتو مارکس و انگلس لنین در مسکو به چاپ رسیده است. ما با استفاده از این منابع تبادل­نظر بین بنیادگذاران مارکسیسم و هم­عصران روسی­شان را بازسازی کرده­ایم. آن چه که در این جا آورده می­شود نقل مستقیمی است از نامه­های آنان. داستان از نیمه­ی سال­های چهل قرن نوزده آغاز می­شود. در آن سال­ها نیز ما در بین ستایش­گران مارکس جوان چند روس را مشاهد می­کنیم. اولین تماس با روس­ها چندان خوشایند نبود. یکی از "ستایش­گران" مارکس یک کنت روسی به نام یاکوف تولستوی دوست سابق پوشکین بود. کنت تولستوی در محافل رادیکال­ها در پاریس موضع انقلابی داشت؛ اما در واقع او یکی از عاملان سیاسی اصلی تزار در اروپا بود. یکی از تحسین­کنندگان مارکس جوان، آننکف بود؛ یک اشراف­زاده رادیکال که احساسات خود به مارکس را در نوشته­های تغزلی­اش ابراز می­کرد و مارکس برای او چند نامه بلند نوشته است؛ و در آن­ها نکات اصلی مشاجره خود را با پرودون توضیح می­دهد. چند "مارکسیست" روس دیگر نیز وجود داشتند. اما به طور کلی اولین تماس­ها در مارکس احترام زیادی نسبت به رادیکالیسم روسی برنیانگیخت. تا آن زمان در روسیه جنبش انقلابی وجود نداشت. تزار به عنوان"ژاندارم ارتجاع اروپا" در سرکوب جنبش­های لیبرال و رادیکال خارج از قلمرو امپراتوری­اش عمل می­کرد. مارکس و انگلس به مثابه­ی رهبران جوان رادیکال­ترین بخش لیبرالیسم آلمان، امید خود را به جنگ اروپایی علیه روسیه بسته بودند. آن­ها از اسلاوپرستی وحشت داشتند و در طی سال­ها، بارها حکومت­های اروپای غربی را به خاطر عدم تمایل­شان برای شروع جنگی علیه روسیه، به عنوان هم­دست­ یا عاملان تزار روسیه شماتت می­کردند. ریازانف زندگی نامه­نویس روسی مارکس و مدیر سابق انستیتو مارکس و انگلس در مسکو برخورد مارکس را به روسیه چنین توصیف می­کند:

نخستین انقلاب قرن بیستم


کتاب دو جلدی تئودرشانین با عنوان ریشه­های دگربودگی: روسیه در آستانه­ی چرخش قرن {نیوهاون، انتشارات دانشگاه ییل، سال 1986} صرفا " اثری دانش­پژوهانه" (دنیس رانگ) و یا نمایش "جامعه­شناسی تاریخی به بهترین وجه آن" (ویلیام. جی. روزنبرگ) نیست. اثر فوق همه این خصوصیات را دارد و در عین حال چیز دیگری نیز هست: تغییر ریشه­ای در الگوی درک تاریخی در جامعه­شناسانه از انقلاب روسیه سد شکنی­های واقعی در علوم اجتماعی امری است نادر و نباید نادیده گرفته شوند. کتاب شانین یکی از آن موارد است.
از اواخر نوزدهم تا سال 1917، بسیاری از محققان، مورخان، رهبران سیاسی و فیلسوف­های اجتماعی، روسیه تزاری را یا کشوری منحصر به فرد و یا بخش عقب­مانده اروپا می­دانستند. اما روسیه هیچ­کدام این­ها نبود. چنان­که شانین به نحو قانع­کننده­ای نشان می­دهد، روسیه در اوایل قرن بیستم نه کشور منحصر به فردی بود و نه در آستانه­ی آن قرار داشت که به انگلستان دیگری تبدیل شود، روسیه نخستین کشوری بود که در آن نشانه­های اجتماعی معینی از آن­چه که امروز جامعه "در حال توسعه" می­نامیم، مادیت یافته بود. انقلاب 1907-1905 روسیه زمان و مکان نخستین چالش بنیادی را در برابر پراهمیت بودن تجربه غرب برای بقیه انسان­ها، رقم زد. انقلاب 1907-1905 آخرین انقلاب اروپایی قرن نوزدهم نبود بلکه نخستین انقلاب از مجموعه­ی نوین جنبش­های انقلابی در جوامع وابسته، پیرامونی و در "حال توسعه" بود که در قرن بیستم از پرده بیرون افتاد.

موضوع مورد نظر فقط بحثی تاریخی نیست زیرا تاکنون خرد مرسوم- همان به اصطلاح نظریه مدرن­گرایی- سعی کرده است جوامع "در حال توسعه" را صرفا به عنوان جوامعی عقب­مانده بررسی کند یعنی جوامعه که با میزان لازمی از پیشرفت­های اجتماعی و اقتصادی به سمت مدرنیت رهسپارند اما به دلایلی هنوز به "­آن­جا" نرسیده­اند

مارکس متاخر و روسیه هم­چون کشورِ سرمایه­داریِ پیرامونی


  در دهه­ی اخیر در باره­ی وجود یا عدم وجود تفاوت میان مارکس جوان و مارکس پیر بسیار نوشته شده، اما بررسی تکامل افکار مارکس در آخرین دهه­ی زندگی ­او و سکوت ظاهرا طولانی­اش مورد غفلت قرار گرفته است. امروزه پس از کشف 30 هزار صفحه یادداشت و تفسیرهای طولانی این جای تاسف است، چون دلایل محکمی وجود دارد که در دوره­ی پس از انتشار جلد اول سرمایه در 1867، مارکس کم­تر به صورت­بندی خود وفادار مانده  و در برابر شرایط جدید و در پرتو مطالعات بعدی نظر خود را تغییر داده است، از این رو دلایل کافی در دست است تا سخن فرانتس مهرینگ در باب"مرگ آرام مارکس" را  ناموجه بدانیم.

مقدمه چاپ دوم روسی "مانیفست حزب کمونیست"


در دوران انقلاب 1849-1848 نه تنها سلاطین اروپا بلکه بورژواهای اروپایی نیز تنها راه نجات از دست پرولتاریا را در مداخله روسیه یافتند که تازه شروع به بیدار شدن کرده بود. تزار را سرکرده ارتجاع اروپا اعلام نمودند. امروزه ... روسیه طلایه­دار جنبش انقلابی در اروپاست. مانیفست کمونیست هدف خود را اعلام نابودی اجتناب­ناپذیر و قریب­الوقوع مالکیت نوین سرمایه­داری قرار داده بود. ولی در روسیه به موازات رشد سریع تب و تاب سرمایه­داری و مالکیت ارضی بوروژازی که در ابتدای رشدخود قرار داشت، بیش از نیمی از اراضی را در مالکیت اشتراکی دهقانان مشاهده می­کنیم. اکنون این سئوال پیش می­آید آیا آبشین­های روسی (کمون روستایی- مولف)، اگرچه تا حد زیادی تحلیل رفته­اند، که هنوز شکلی از مالکیت جمعی اولیه زمین می­باشند، می­توانند مستقیما به شکل برتر مالکیت اشتراکی کمونیستی گذار کنند؟ یا آن­که بر عکس باید در ابتدا همان جریان تجزیه­ای رخ دهد که شکل­دهنده مسیر تکامل تاریخی باختر بوده ­است؟


پاسخ مارکس به نامه بانو ورا راسولیچ


.. من در کتاب کاپیتال، نحوه تکوین سرمایه­داری را به عنوان یک سرنوشت ناگزیر تاریخی به اروپای غربی منحصر کرده­ام. چگونه ممکن است روسیه -کشوری که در آن دهقانان هیچ­گاه مالک زمین نبوده­اند- مشمول همین سیر تحول قرار گیرد؟
... جماعت روستایی اولیه به مراتب بیش از جوامع یهودی و یونانی و رومی از نیروی حیات برخوردار بوده­اند. کمون نوع آسیایی در سراسر اروپا مبدا و نقطه عزیمت بوده است. پدید آمدن آن ناشی از رشد تاریخی مالکیت در آن سرزمین­ها بود، نه آن­که طریقه­ی مذکور را به صورت ساخته و پرداخته از آسیا با خود آورده باشد...
 سرنوشت جماعت روستایی در عصر سرمایه­داری چه خواهد بود؟ روسیه مجبور نیست به راه غرب برود و در حالی که شرایط و اوضاع  واحوال  و محیط تاریخی آن با اروپای غربی متفاوت است، نباید خود را به تقلید از جریان­های خاص آن سرزمین مقید سازد. کمون کشاورزی روسی می­تواند مستقیما به صورت یک عنصر اقتصادی مترقی در آید و در پهنه قلمروی ملی گسترش یابد و مایه برتری روسیه بر کشورهای سرمایه­داری گردد. برای آنکه یک استبداد متمرکز بر فراز کمون­ها به وجود نیاید، کافی است به جای سازمان دولتی فعلی، مجمعی مرکب از دهقانان منتخب از طرف کمون­ها، اداره و رهبری آن­ها را در دست خود متمرکز سازد . عبور از مرحله سرمایه­داری یک ضرورت تاریخی نیست.

1) ضمن بررسی منشا تولید سرمایه­داری من متذکر شده­ام (که راز آن در این است) که بر جدایی کامل تولیدکننده از وسایل تولید مبتنی است. (صفحه 315، ستون 1، چاپ فرانسوی کاپیتال) و نیز این­که "شالوده­ی" تمام این تحول سلب مالکیت از کشاورزان است] این امر به نحو کامل، تا امروز فقط در انگلستان صورت گرفته است... ولی تمام دیگر کشورهای اروپای غربی همین سیر و  را خواهند گذراند".

نامه­ی ورا زاسولیچ به کارل مارکس


چنان که می­دانید کاپیتال شما در روسیه از مقبولیت و اعتبار بزرگی برخوردار است. با وجود مصادره­ی آن پس از چاپ نسخ­های معدودی که باقی مانده، در کشور ما از طرف جمیع افرادی که کم و بیش از دانش برخوردار هستند، بارها مورد مطالعه قرار می­گیرد و افراد صمیمی آن را مورد بررسی قرار می­دهند. ولی نکته­ای که شاید از آن بی­اطلاع باشید، مقامی است که کاپیتال شما در مباحثات ما راجع به مسئله زمین و جماعت دهقانی روسیه دارد. شما بهتر از هر کسی می­دانید که [بررسی] این مسئله برای کشور ما تا چه اندازه فوریت دارد. شما از اندیشه­های چرنیشفسکی در این خصوص آگاهید. نشریات مترقی ما به شرح و بسط افکار او ادامه می­دهند ولی این موضوع به گمان من مخصوصا برای حزب سوسیالیستی ما مسئله مرگ و زندگی است. حتی سرنوشت شخصی سوسیالیست­های انقلابی ما نیز، به طرز تلقی ما از این مسئله بستگی دارد. موضوع از دو حال خارج نیست: یا این کمون­ها با رهایی از مطالبات سنگین مالیاتی و بهره مالکانه اربابان، و با خلاصی از طریقه­ی اداره­ی استبدادی، می توانند در جهت سوسیالیستی رشد و توسعه یابند، یعنی به تدریج تولید و توزیع محصولات خود را بر مبنای اشتراکی تنظیم نمایند- که در این صورت، سوسیالیسم انقلابی باید تمام هم خود را مصروف آزاد ساختن کمون­ها و رشد و توسعه آن­ها نماید.

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

Check out Big Noise Films - ZAPATISTA

I want you to take a look at: Big Noise Films - ZAPATISTA 

۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

فرانسوا اولاند: کاپيتانِ «سوسياليستِ» کشتی بي‏ثباتِ امپرياليسم فرانسه

سرويس خبری جهانی برای فتح. 7 مه 2012

حزب سوسياليست فرانسه يکی از دو حزب اصلی بورژوازی فرانسه است. هفتم ماه مه 2012 فرانسوا اولاند، کانديدای حزب سوسياليست، در انتخابات رياست جمهوری بر نيکلا سارکوزی پيروز شد – در دور دوم و با تفاوتی کم. اما تکان‏دهنده‏ترين جنبه‏ی اين انتخابات نه پيروزی «چپ» بر رئيس جمهور منفور فرانسه بلکه تعداد آرائی است که مارين لوپَن کانديدای حزب دست راستی افراطی «جبهه ملی» (فرانت ناسيونال) از آن خود کرد. وی با %18 آراء سومين نفر دور اول انتخابات فرانسه شد.

«جبهه ملی» در سال 1972 با وحدت گرايش‏های فاشيستی و گروه‏های دست راستی مانند طرفداران بي‏شرمِ رژيم ويشی و مخالفينِ ژنرال دوگل به وجود آمد. رژيم ويشی رژيم حاکم در فرانسه در زمانِ اشغال آن توسط آلمانِ نازی طی جنگ جهانی دوم بود که با آلمان نازی همکاری کرد. ژنرال دوگل رئيس جمهور دست راستی فرانسه در سال‏های پس از جنگ جهانی دوم بود که استقلال الجزاير را به رسميت شناخت؛ با اين درک که جنگ استعماری خونين فرانسه در آفريقای شمالی موفق به حفظ امپراتوری فرانسه نخواهد شد. همين مسئله بخشی از نيروهای سياسی دست راستی فرانسه را بر آن داشت که وی را «خائن» بدانند و حتا دست به کارزار تهديد و ارعابی بزنند که شامل تلاش برای ترور دوگل بود. در هر حال، «جبهه ملی» هنگام تاسيس دسته‏ی رنگارنگی بود از کسانی که هولوکاست (کشتار يهوديان در آلمان نازی) را انکار مي‏کردند، نژادپرستان، اوباش ارتجاعی و دلتنگ برای امپراتوری ازهم‏گسيخته‏ی فرانسه.

در اوايل دهه‏ی 1980 هنگامی که به طور روزافزون بيگانه ترسی دست راستی افراطی تبديل به سلاح مفيدی در دست کلِ  طبقه‏ی حاکمه‏ی فرانسه مي‏شد، «جبهه ملی» تحت رهبری ماری لوپَن (پدر مارين لوپَن) کم کم تبديل به بخشی ثابت از صحنه‏ی سياسی فرانسه شد. آنتي‏سِمِتيسم (ضد يهودي‏گری) «جبهه ملی» هيچ‏گاه امری پوشيده نبود. ژان ماری لوپن کشتار يهوديان در جنگ دوم جهانی توسط آلمان نازی را «پانويسی» در تاريخ خوانده است. اما کم کم ميليون‏ها مهاجر و فرزندانشان شد تبديل به آماج اصلی اين حزب شدند؛ به خصوص مهاجرينِ مستعمرات سابق فرانسه از آفريقای شمالی (الجزاير، مراکش و تونس) و کشورهای غرب آفريقا مانند مالی، سومالی و به طور کلی کشورهای عمدتا اسلامی.

در دهه‏های شصت و هفتاد ميلادی فرانسه جمعيت اين کشورها را که در پی تغييرات از جا کنده و به شرايط فقر پرتاب شده بودند به طور گسترده در معادن و کارخانه‏ها استخدام کرد و آن‏ها را مانند گله‏ی احشام در حلقه‏ی «بانليوهای» (شهرک‏های کارگری) اطراف پاريس و ديگر شهرهای مهم فرانسه اسکان داد. در دهه‏ی 1970 دوران رشد اقتصادی سريع به سر آمد و بيکاری گسترش يافت و فرزندان و نوادگان اين مهاجرين با تبعيض، بيکاری وسيع و آزار پليس مواجه شدند.

در اين ميان نقش ويژه‏ی «جبهه ملی» دامن زدن به نفرت از مهاجرين و وامصيبتا راه انداختن در مورد «خطر نابودی سنت‏های مسيحی و اروپائی (نژاد سفيدِ) فرانسه» بود. هرچند «جبهه ملی» نوک پيکان اين هجوم عظمت‏طلبانه‏ی نژادپرستانه بوده است اما گفتمانِ ضرورت «کنترل مهاجرت»، «دفاع از ارزش‏ها»، «مبارزه با بزه‏کاری» تبديل به گفتمانِ عمومی طبقه سرمايه‏دار فرانسه و احزابِ سياسی اصلی شده است.

خودِ سارکو زمانی تبديل به چهره‏ی برجسته‏ی بورژوازی فرانسه شد که در سال 2005 در مقام وزير دولت و مسئول قوای پليس سرکوب شورش‏های بانليو را رهبری کرد. وی در سال 2007 عمدتا از طريق جلبِ پايه‏های انتخاباتی «جبهه ملی» که در آن انتخابات 10%  رای آورد رئيس جمهور فرانسه شد. سارکوزی، در مقام رياست جمهوری دست به اقدامات ارتجاعی بسيار زد. با اين وجود «جبهه ملی» همواره به وی تاخته است که چرا به وعده‏‏اش مبنی بر «کاچرشوئی وازده‏های اجتماعی» عمل نکرده است (کارچر شلنگ آب‏پاش فشار قوی است که برای شستن فضولات سگ استفاده مي‏شود) و خواهان حملات بي‏شرمانه‏تر عليه به اصطلاح «مهاجرين» که بيشترشان در فرانسه متولد شده‏اند بوده است.

جبهه ملی مانند احزاب فاشيستی ديگر سنتا تلاش کرده‏ است خود را به عنوان حزب «مردان کوچک»، مخالف سرمايه‏داران بزرگ و توده‏های فقير بنماياند. در واقعيت، اما اين احزاب فاشيست در واقع مدافعين سرسخت نظم سرمايه‏داری هستند و درست مانند حزب نازی هيتلر مي‏توانند با تشديد تضادهای اجتماعی رشد کنند و بورژوازی يا بخشی از بورژوازی هر زمان که ضروری بداند آن‏ها را تقويت مي‏کند. لوپنِ پدر و دختر، هر دو، تقسيم  صحنه‏ی سياسی به «راست/چپ» را نقد کرده و وعده داده‏اند که صحنه سياسی فرانسه را دستخوش تغييرات بنيادين کرده و ساختارهای سياسی جاافتاده را جاروب کنند. 

تغيير بزرگ در انتخابات 2012 فرانسه آن است که اين جريان فاشيستی که سابقا در حاشيه بود يک باره «عزت و احترام» يافته است. در جريان انتخابات، سارکوزی گستاخانه به ناز و نوازش «جبهه ملی» پرداخت، از شعارها و حس «وطن پرستی»‏شان تعريف کرد و وعده داد که حافظ منافع هواداران اين حزب باشد. ژرارد لونگه، وزير دفاع سارکوزی که در جوانی عضو گروه‏های فاشيست بود در مصاحبه با يک روزنامه دست راستی افراطی گفت مارين لوپن را يک شريک مشروع مي‏داند.

فرانسوا اولاند نيز به نوبه‏ی خود احتياط بسيار کرد که پايه‏های انتخاباتی «جبهه ملی» را نرنجاند. برخی از شخصيت‏های شناخته شده‏ی حزب سوسياليست، از جمله سگولين رويال (کانديدای حزب سوسياليست در انتخابات سال 2007 و شريک زندگی سابق فرانسوا اولاند) علنا صحبت از آن کردند که «عصبانيت» پايه‏های انتخاباتی «جبهه ملی» را «درک» مي‏کنند. خودِ رويال در مسابقه‏ی انتخاباتی سال 2007 گفته بود برای جوانان بزه‏کار و آنانی که به معلمين خود بي‏احترامی مي‏کنند بايد اردوگاه‏های بازداشت نظامی درست کرد.  

مهمترين لحظه در دور دوم مسابقه‏ی انتخاباتی ميان سارکوزی و اولاند مناظره تلويزيونی ميان ‏آن‏ها بود. اولاند که تلاش مي‏کرد نشان دهد برخلاف تصور عامه شخصيت «نَرمی» نيست سخت با سارکوزی سرشاخ شد – به خصوص پيرامون تفسير آمار بيکاری و قروض دولتی. با اين وجود وقتی سارکوزی علنا به پايه‏های انتخاباتی «جبهه ملی» توسل جست، اولاند سکوت اختيار کرد. در واقع تنها نکته‏ی قابل توجه اولاند پيرامون اين موضوع زمانی بود که فرياد برآورد در صورت انتخاب شدن هرگز اجازه نخواهد داشت که گوشت حلال به کافه‏تريای مدارس راه يابد!

از همه طرف به مارين لوپن ابراز علاقه‏ی آشکار مي‏شد ولی وی حاضر نشد در دور دوم انتخابات طرف سارکوزی يا اولاند را بگيرد. در عوض از هوادارانش خواست که در صندوق‏ها رآی سفيد بيندازند. گفتنی است که رأی سفيدِ اين انتخابات بي‏سابقه بود: 6%. محاسبه‏ی لوپن اين است که پس از شکست سارکوزی موسِمِ خانه تکانی در صحنه‏ی سياسی فرانسه خواهد رسيد و بالاخره برقراری ائتلاف رسمی ميان راست سنتی فرانسه  و «جبهه ملی» فاشيست ممکن خواهد شد، همان‏طور که در سال‏های اخير در استراليا و هلند رخ داده است. ‏

تحول قابل توجه ديگر در انتخابات 2012 ظهور قوی کانديدای «جبهه چپ» (ژان لوک ملانشون) بود که 11% آراء را از آنِ خود کرد. نيروی سازمان‏يافته‏ی کليدی در اين جبهه، حزب کمونيست فرانسه بود. مدت مديدی است که اين حزب با نظام سرمايه‏داری آشتی کرده و مدعی نمايندگی «کارگران» است. در انتخابات سال 2007 اين حزب فقط 2% رای آورد. ملانشون نه تنها آراء طرفداران حزب کمونيست فرانسه در جنبش کارگری را از آن خود کرد بلکه رأی عده‏ای از جوانان و متخصصين طبقات ميانه که سابقا هوادار احزاب سياسی «چپ افراطی» و «آلترناتيو» بودند را نيز جمع کرد. ملانشون نيز مانند حزب کمونيست فرانسه خود را غرق در رنگ‏ها و سنت‏های دولت فرانسه کرد (خواندن سرود ملی، مارسِيز در ميتينگ‏های انتخاباتی و اشاره‏ی مکرر به انقلاب بورژوائی سال 1789) و در عين حال به جلب احساسات راديکال‏تر پرداخت. يکی از شعارهای اصلی کارزار انتخاباتی وی «قدرت دولتی را بگيريد» بود. او تنها کانديدائی بود که مستقيما «جبهه ملی» را به چالش کشيد. ميتنيگ‏های ملانشون جمعيت‏های ده‏ها هزار نفری را جلب مي‏کرد که گاه بيش از ميتينگ‏های اولاند يا سارکوزی بود. در واقع، کارزار ملانشون کاری را که قرار بود بکند کرد: بخش مترقی مردم، به خصوص جوانان را به کوچه‏ی بن بست ميدان انتخاباتی بورژوازی کشيد.

بخشی از تصويرسازی به دقت طراحی شده پيرامونِ فرانسوا اولاند اين بوده است که وی هيچ‏وقت «انقلابی» نبوده و امروز نيز صرفا يک رئيس جمهور «عادی» خواهد بود که نظام سرمايه‏داری را محتاطانه سرپرستی خواهد کرد، منافع امپرياليستی فرانسه را مديريت خواهد کرد و دست به ترکيب نظام مالی جهان هم نخواهد زد. اولين نطق پيروزی انتخاباتی وی در فرانسه بود – ميدان پُر از توده‏های «واقعی» فرانسوی (يعنی سفيد و غير مهاجر) بود و فضا مملو از موسيقی سنتی آکاردئونی فرانسوی.

خيلي‏ها از شکست سارکوزی شادند اما عده‏ی کمی انتظارات بزرگ از رياست جمهوری اولاند دارند. همين مسئله بر اهميت ملانشون مي‏افزايد که شور و شوقی به بدن خسته‏ و ورشکسته‏ی «چپ» تزريق کند. شبِ اولين دور انتخابات ملانشون به هوادارانش گفت که در دور دوم همه به اولاند رای دهند، که دادند. 

برای طبقات حاکمه‏ی فرانسه اين انتخابات خوب پيش رفت زيرا به رقم پيش‏بيني‏ها شرکت کننده زياد بود (بيش از 80%) و خدمه‏ی امتحان پس داده و مورد اعتماد نظام سرمايه‏داری سکان امور را در دست خواهند گرفت در حالی که مجبور نبودند وعده‏های عوام‏فريبانه‏ی زيادی به مردم بدهند. برنامه‏ی رياضت کشی اقتصادی که در سراسر اروپا در جريان است اساسا برجای خواهد ماند و حداکثر همراه خواهد شد با اقداماتی برای «تحرک» رشد اقتصادی. احتمالا بر سر جزئيات بيرون کشيدن قوای نظامی فرانسه از افغانستان کشمکش‏هائی ميان جناح‏های مختلف طبقات حاکمه رخ خواهد داد اما فرانسه شريک فعالِ آمريکا در جنگ‏های تجاوزکارانه‏اش باقی خواهد ماند، همان‏‏طور که اخيرا در مورد ليبی ديديم.
دو روز پس از انتخابات، سارکوزی و اولاند در مراسم سالروز پايان جنگ دوم جهانی شانه به شانه ايستادند و در مقابل گور «سرباز گمنام» ادای احترام کردند – به نشانه‏ی وحدت ملی و وطن‏پرستی و ادای دين به «مزايای دموکراتيکِ» فرانسه‏ی امپرياليست.

طيف سياسی فرانسه به دستِ راست حرکت کرده است. مارين لوپن غرق در عزت و احترامِ تازه کسب کرده در حال محاسبه است که چگونه مي‏توان يک نظام سياسی متفاوت را بر سر کار آورد.

عوامل زيادی در اوضاع جهان، اروپا و فرانسه موجودند که مي‏توانند راه‏گشای شکاف‏های حادتر در درون طبقه حاکمه فرانسه يا ظهور امواج نوين مبارزه در ميان مردم فرانسه، يا هر دو، شوند. بايد ديد که اولاند چگونه مي‏خواهد اوضاع شکننده فرانسه را «مديريت» کند. فرصت‏های زيادی برای پيشروی يک برنامه انقلابی ظهور خواهد کرد اما تشخيص اين پتانسيل وابسته به شکل‏گيری برنامه و نيروهای کمونيستی واقعا انقلابی است.

ترجمه و انتشار از حزب کمونيست ايران (م.ل.م)
www.Sarbedaran.org
Haghighat@sarbedaran.org
   

برای دريافتِ هفتگی سرويس خبری جهانی برای فتح به آدرس زير رجوع کنيد: http://uk.groups.yahoo.com/group/AWorldToWinNewsService/

برای مکاتبه با سرويس خبری جهانی برای فتح، فرستادن اخبار و مقالات خود با آدرس زير مکاتبه کنيد:
aworldtowinns@yahoo.co.uk

چرا مارکس حق داشت، نگاهی به کتاب تری ایگلتون


حشمت حکمت
روزنامه نگار و پژوهشگر فرهنگی


تری ایگلتون، نظریه‌پرداز مشهور انگلیسی و نویسنده کتاب‌هایی نظیر «نظریه ادبی»، «ایدئولوژی»، «مارکسیسم و نقد ادبی» و مولف بیش از چهل کتاب در زمینه نقد، زییایی‌شناسی، فرهنگ و فلسفه با رویکرد مارکسیستی، در تازه‌ترین کتاب خود به نام «چرا مارکس حق داشت؟» چاپ انتشارات دانشگاه ییِل تلاش می‌کند به نقدهای وارده به مارکسیسم پاسخ دهد، و در نهایت بگوید چرا مارکس نه تنها در زمان خودش بلکه امروز نیز محق است.
تری ایگلتون در سال ۱۹۴۳ در یک خانواده ایرلندی کاتولیک متعلق به طبقه کارگر متولد شد و در دانشگاه کمبریج به تحصیلات عالی خود ادامه داد. او از شاگردان منتقد ادبی چپ‌گرای انگلیسی به نام ریموند ویلیامز بود که به نوبه خود تاثیر به سزایی در نظریه‌های فرهنگی داشته است. ایگلتون را می‌توان از جمله مارکسیست‌هایی انگاشت که به مارکسیسم راست‌کیش Orthodox Marxism، نقدهایی را وارد کرده است و در زندگی نظری خود تلاش کرده در بستر افکار مارکس، هم شیوه‌ی سرمایه داری و هم روش‌های خودکامه‌ و توتالیتر را مورد نقد قرار دهد.

آقای ایگلتون در تازه‌ترین اثر خود «چرا مارکس حق داشت» ضمن اشاره به بحران‌های معاصر سرمایه‌داری، به نقدهای وارده به مارکسیسم پاسخ می‌دهد. این کتاب که دارای ده فصل و ۲۵۱ صفحه است، نثری آمیخته به مطایبه و طعنه دارد و در ابتدای هر فصل، یک نقد به مارکسیسم بازگو می‌شود و در همان فصل به آن پاسخ داده می‌شود.
او در مقدمه می‌نویسد که خاستگاه این کتاب به این نکته بازمی‌گردد که اگر تمام خرده‌گیری‌ها به مارکس اشتباه از آب درآید، چه می‌شود؟ اگر نه همه، دست کم عمده‌آنها، آن وقت چه؟ به گفته او، البته به این معنا نیست که مارکس قدمی اشتباه برنداشته، بلکه مهم آن است که به عنوان مارکسیست بتوان نقدهای موجود به مارکس را برشمارد و با آنها مواجه شد.


تری ایگلتون در سال ۱۹۴۳ در یک خانواده ایرلندی کاتولیک متعلق به طبقه کارگر متولد شد و در دانشگاه کمبریج به تحصیلات عالی خود ادامه داد. او از شاگردان منتقد ادبی چپ‌گرای انگلیسی به نام ریموند ویلیامز بود که به نوبه خود تاثیر به سزایی در نظریه‌های فرهنگی داشته است. ایگلتون را می‌توان از جمله مارکسیست‌هایی انگاشت که به مارکسیسم راست‌کیش Orthodox Marxism، نقدهایی را وارد کرده است و در زندگی نظری خود تلاش کرده در بستر افکار مارکس، هم شیوه‌ی سرمایه داری و هم روش‌های خودکامه‌ و توتالیتر را مورد نقد قرار دهد"



در واقع، روح حاکم بر سراسر آثار خود مارکس، «نقد» است. «مارکس نخستین کسی است که مصداق تاریخی‌مشهور به سرمایه‌داری را شناسایی کرد و نشان داد چگونه سرمایه‌داری شکل گرفت، با چه قوانیتی عمل می‌کند، و چگونه ممکن است به پایان برسد.» به نظر ایگلتون کار مارکس مانند عمل نیوتن است که نیروهای پنهان به نام قوانین گرانش را کشف کرد یا همچون فروید که ناخودآگاه انسان را شناسایی کرد.
به همین ترتیب، مارکس نقابی به نام «شیوه تولید سرمایه‌داری» را از چهره زندگی بشر برداشت. امروزه تا صحبت از مارکسیسم می‌شود، بی‌درنگ معادل جنایات استالین یا حکومت‌های مشابه گرفته می‌شود. اما آیا مارکسیسم تمام شده است؟ ایگلتون برای پاسخ به این سوال،‌ ایرادات به مارکس را به طور خلاصه در قالب زیر طبقه بندی می کند.
- در شرایطی که جوامع غربی وارد عصر فراصنعتی شده‌اند و معنای طبقه کارگر همچون گذشته از بین رفته است. طبقه کارگر دیگر همان طبقه مفلوکی که فرضا برای دستیابی به غذا مبارره می‌کرد، نیست. بنابراین مارکسیسم تمام شده است.
-مارکسیسم ممکن است در تئوری خوب باشد اما هر جا که به عمل درآمد، نتیجه‌ای جز وحشت، ستمگری و کشتارهای وسیع باقی نگذاشت. بنابراین مارکسیسم به عنوان نظریه، تنها مناسب فضای آکادمیک است.
-مارکسیسم شکلی از جبرگرایی است و مردان و زنان را تنها ابزار تاریخ می‌داند، آنها را فاقد آزادی و فردیت می‌بیند. بنابراین روایتی سکولارشده از مشیت الهی و تقدیر است.
-مارکسیسم رویای آرمانشهری است. جایی که هیچ فرودست و فرادستی نیست و همه برابرند. انسان‌ها کار می‌کنند و در هماهنگی کامل با هم هستند. در حالی که مارکسیسم به طبیعت راستین بشری توجه نمی‌کند که خودخواه، ستیزه‌جو و اهل رقابت است. این آرمانشهر فارغ از هرگونه واقعیت بشری است.
-مارکسیسم همه چیز را به جبر اقتصادی به عنوان چیزی زیربنایی فرو می‌کاهد. مابقی از جمله فرهنگ، هنر، سیاست، جنگ، اخلاق و غیره را بر جبرگرایی اقتصاد استوار می‌کند. آنها روبنا هستند که با تغییر اقتصاد، تغییر می‌کنند. مشغله ذهنی مارکس با اقتصاد باعث می‌شود که او تصویری وارونه از سرمایه‌داری ارائه دهد.

تری ایگلتون می گوید که کتاب او خیلی کمتر به مارکسیسم از زاویه نقد اخلاقی و فرهنگی می‌پردازد زیرا این موارد عموما به صورت نقد به مارکسیسم مطرح نمی‌شود. اما آنچه در کتاب ایگلتون مورد تاکید قرار گرفته است، در مجموع پاسخ به سه شکل عمده‌ی این نقدها یعنی وجه جبرگرایی اقتصادی، تاریخی و سیاسی است که به صورت دولت‌های جبار سر کار آمده‌اند"



- مارکس ماتریالیست بود و به چیزی جز ماده اعتقاد نداشت. به وجوه معنوی بشری علاقه ای نشان نمی‌داد و آگاهی را بازتابی از جهان مادی می دانست. به دین کاملا تحقیرآمیز نگاه می‌کرد و تلقی‌اش از اخلاق این بود که هدف، وسیله را توجیه می‌کند.
- هیچ چیز به اندازه رویکرد مارکسیسم به طبقه، منسوخ شده‌تر نیست. مارکسیسم توجه نمی‌کند که چشم‌انداز طبقات اجتماعی نسبت به زمانی که مارکس در حال تدوبن نطریه خود بود، تغییر کرده است. طبقه کارگر بدون ردی محو شده است.
- مارکسیسم پیرو عمل سیاسی خشونت‌آمیز است.
- مارکسیسم به یک دولت دارای قدرت مطلق باور دارد. الغای مالکیت خصوصی تنها از طریق قدرت متمرکز تمامیت طلب ممکن است و بنابراین به آزادی فردی خط بطلان می‌کشد.
- و در نهایت اینکه: مهم ترین حرکت‌های رادیکال در چهار دهه اخیر، ورای مارکسیسم پیدایش یافتند و اشکالی از فعالیت‌های سیاسی را در پیش گرفتند که رویکردهای مارکسیستی را پشت سر گذاشته‌اند. اگرچه ممکن است چپ سیاسی موجود باشد اما به جامعه معاصر فراطبقه و فراصنعتی تعلق دارد.
تری ایگلتون می‌افزاید که کتاب او خیلی کمتر به مارکسیسم از زاویه نقد اخلاقی و فرهنگی می‌پردازد زیرا این موارد عموما به صورت نقد به مارکسیسم مطرح نمی‌شود. اما آنچه در کتاب ایگلتون مورد تاکید قرار گرفته است، در مجموع پاسخ به سه شکل عمده‌ی این نقدها یعنی وجه جبرگرایی اقتصادی، تاریخی و سیاسی است که به صورت دولت‌های جبار سر کار آمده‌اند.
یکی از نکاتی که ایگلتون در خصوص ناکامی‌ مارکسیسم در قالب حکومت‌داری اشاره می‌کند، مسئله حرکت فراملی اندیشه‌های سوسیالیسم است. آنچه در کشورهای بلوک شرق رخ داد با ناسیونالیسم گره خورد حال آنکه از ابتدا قرار بود کارگرهای جهان به یک وضعیت رهایی‌بخش دست پیدا کنند.

تری ایگلتون به این نکته اشاره می‌کند که مارکس و انگلس، لنین و تروتسکی می‌پنداشتند که برای سوسیالیستی‌شدن باید به طور موجه و معقول از حدی از امکانات و منابع برخوردار شد. اگر شما نمی‌توانید خود را غنی سازید، آن وقت یک همسایه همدرد که سرشار از منابع مادی است باید به کمک شما بشتابد و این به این معناست که این کشورها هم انقلاب کرده باشند"



به نظر ایگلتون، خودِ مارکس هرگز تصور نمی‌کرد که سوسیالیسم بتواند در شرایط نبود منابع مادی، کمبود و عدم رشد نیروهای تولیدی تحقق یابد. او در «ایدئولوژی آلمانی» می گوید نتیجه‌ی یک انقلاب در چنین شرایطی جز تکرار «همان ماجرای پلشت قبلی» نیست. آنچه شما دریافت می‌کنید نه ابزار و تولیدِ اجتماعی‌شده بلکه «کمبود» و فلاکتِ اجتماعی شده است.
به همین دلیل است انقلاب سوسیالیستی نیازمند مجموعه ای از ‌انقلاب‌هاست زیرا «ثروتِ مولدِ اراضیِ منفرد، کافی نیست». اینکه طبقه کارگر کشورهای همجوار بتوانند نقش حمایتی از هم داشته باشند، از ضروریات اولیه سوسیالیسم -که بعدها در قالب کمونیسم متبلور می‌شود- محسوب می‌شود.
«همانطور که مارکس تاکید می‌کند، سوسیالیسم مستلزم کوتاه شدن ساعات کاری است تا مردان و زنان از فراغت کافی برای تحقق خود برخوردار شوند، نسبتا زمانی را به کار برای استقلال سیاسی و اقتصادی خود بپردازند. نمی‌توانید چنین کاری انجام دهید مگر اینکه کفش داشته باشید؛ و توزیع میلیون‌ها کفش بین شهروندان نیازمند یک دولت بوروکراتیک مرکزی است. اگر ملت شما تحت هجوم قدرت‌های خصمانه سرمایه‌داری باشد،‌ همانطور که روسیه در زمان پیدایش انقلاب بلشویکی بود، وجود یک دولت مطلقه گریزناپذیر است. بریتانیا در دوره جنگ دوم جهانی، نه تنها یک دولت مطلقه بود بلکه به هیچ وجه یک کشور آزاد نبود و نمی‌توان چنین توقع داشت.»
به این طریق ایگلتون معتقد است که دولت بسته صرفا خاص یک کشور با اسم و رسم کمونیستی نیست. اما آیا به عنوان مثال می‌توان دولت استالینی را میراث مارکس دانست؟

در اینجا نویسنده به این نکته اشاره می‌کند که مارکس و انگلس، لنین و تروتسکی می‌پنداشتند که برای سوسیالیستی‌شدن باید به طور موجه و معقول از حدی از امکانات و منابع برخوردار شد. اگر شما نمی‌توانید خود را غنی سازید، آن وقت یک همسایه همدرد که سرشار از منابع مادی است باید به کمک شما بشتابد و این به این معناست که این کشورها هم انقلاب کرده باشند.
به طور مثال در مورد بلشویک ها، در آلمان هم باید انقلابی رخ می‌داد. اگر طبقات کارگر این کشورها می‌توانستند بر اربابان سرمایه‌دار خود حاکم شوند ‌و قدرت‌های تولیدی خود را به دست گیرند، می‌توانستند با دستیابی به منابع، اولین دولت کارگری در تاریخ را نجات دهند.

لنین و تروتسکی می‌دانستند انقلابشان در تنگنای مهلکی بود. برای همین در فقدان این منابع مادی، تقسیم بین‌الملی کار، عدم رشد نیروهای مولد و حالت تهاجمی کشورهای سرمایه‌داری، آیا سوسیالیسم به کاریکاتوری جز استالینیسم می‌توانست ختم شود؟
سپس ایگلتون در شرایط بازگفته، به دو بدیل سوسیالیسم بازار و مدل مشارکتی اشاره می‌کند که جریان‌های مارکسیستی به آنها اعتقاد داشتند. هر دوی اینها با وجود اختلافات، دارای یک وجه تشابه هستند: آنها به دور از دولت‌ها و بخش‌های خصوصی سرمایه‌داری هستند و تکیه آنها بر نوعی مشارکت جمعی در بازار و تولید است.
ایگلتون تلاش کرده تمام نقدهای موجود به مارکسیسم را به همین طریق پاسخ دهد اما به نظر می‌رسد که حجم کتاب می‌توانست کمتر از این و فصول تکراری آن در هم ادغام شود. چون تقسیم‌بندی فصول گاهی به صورتی است که بعضی نقدها در واقع یک نقد هستند.
برای مثال، نقد اول و دوم و دهم می‌توانست یک نقد محسوب شود یا نقد جبرگرایی اقتصادی و دولت متمرکز نیز می‌توانست یکی محسوب شود. به علاوه فرضا در نقد دوم که مارکسیست صرفا تئوری پنداشته شده، ‌ایگلتون پاسخی می‌دهد که متعلق به این نقد نیست. قاعدتا در اینجا می‌توانست به مسئله «فلسفه فقر» نوشته پرودون و جوابیه مارکس به او یعنی «فقر فلسفه» بپردازد.
در نهایت، این کتاب در شرایطی چاپ شده است که در چند سال اخیر سرمایه‌داری یک بار دیگر دچار بحران‌های مالی و اعتباری آشکار شده است، دفاع از اندیشه‌های چپ گرایانه و دستاوردهای آنها و اقبال دوباره به این دست اندیشه‌ها، می‌تواند علامت این باشد که تبلیغات بسیار در این مورد که مارکسیسم مرده است، حقیقت ندارد. در واقع به دلیل بی عدالتی‌ها، ‌سرکوب‌ها و زنجیرهای واقعا موجود در جهان‌های سرمایه‌داری و توتالیتاریسم، همچنان به نظر می رسد که «مارکس حق داشت».




در زیر آدرس کتاب به زبان اصلی قرار داده شده است که برای دانلود بر روی کلمه دانلود کلیک کنید:

In this combative, controversial book, Terry Eagleton takes issue with the prejudice that Marxism is dead and done with. Taking ten of the most common objections to Marxism—that it leads to political tyranny, that it reduces everything to the economic, that it is a form of historical determinism, and so on—he demonstrates in each case what a woeful travesty of Marx's own thought these assumptions are. In a world in which capitalism has been shaken to its roots by some major crises, Why Marx Was Right is as urgent and timely as it is brave and candid. Written with Eagleton's familiar wit, humor, and clarity, it will attract an audience far beyond the confines of academia.

۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

مارکسیسم

نیک هولت ترجمة مهرداد امامی


تأثیر اندیشة مارکسیستی در قرن بیستم، هم در میان اندیشمندان شناخته شده و هم به¬طور کلی¬تر در حیات روشنفکرانة ]فرانسه[، بسیار پراهمیت بود. کیفیت و وجهة مباحثات ذیل ماتریالیسم تاریخی، در سه دهة پس از جنگ جهانی دوم به اوج خود رسید و آوازة اشخاص سرشناسی چون لویی آلتوسر و ژان-پل سارتر فراتر از مرزهای فرانسه اشاعه یافت. با ]وجود[ سنت غنی وقفة انقلابی در حیطة کنش سیاسی، نه لیبرالیسم و نه دموکراسی اجتماعی نتوانسته بودند به¬طور درخوری ریشه بدوانند و فی¬نفسه، هر دوی تحولات سیاسی گسترده¬تر و حیات روشنفکرانه، تحت تسلط پیکره¬هایی از اندیشه قرار گرفته بودند که بر انگاره¬هایی از قبیل رهایی، رستگاری و تغییر کلی تأکید داشتند. برای مدت کوتاهی، به نظر می¬رسید که مارکسیسم تقریباً در هماهنگی کامل با واقعیت اجتماعی-اقتصادی و سیاسی از یک سو، و جهان ایده¬ها از سوی دیگر قرار دارد.

آشنائی با تئودور آدورنو

تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر
در طی چند پست در نظر داریم ابتدا بیوگرافی مختصر و مفیدی از تئودور آدورنو یکی از نظریه پردازان بزرگ مکتب فرانکفورت را انتشار کنیم و سپس چند مقاله مفید که انتخاب شده است در اختیار قرار خواهد گرفت.

تئودور لودویگ ویزنگروند آدورنو (در آلمانی: Theodor Ludwig Wiesengrund Adorno) (زاده یِ ۱۱ سپتامبر ۱۹۰۳ - درگذشته یِ ۶ اوت ۱۹۶۹) جامعه‌شناس، فیلسوف، موسیقی‌شناس و آهنگ‌ساز ن ئومارکسیست آلمانی بود. او به همراه کسانی چون ماکس هورکهایمر، والتر بنیامین، هربرت مارکوزه و یورگن هابرماس از سران مکتب فرانکفورت بود.
زندگی

آدورنو تنها فرزند تاجری ثروتمند، با فرهنگ و یهودی به نام اسکار ویزنگروند بود. پدرش چند ماه پس از تولد او پروتستان شد. مادرش، ماریا کالکولی - آدورنو دلا پیانا، اشراف زاده‌ای کاتولیک بود که به واسطه‌ٔ خواندن به عنوان سوپرانو در اپراهای ایتالیا و فرانسه مشهور بود. خاله‌اش آگاتا نوازنده یِ چیره‌دست پیانو بود که با آن‌ها زندگی می‌کرد و به آدورنو نوازندگی پیانو را آموخت. او در جوانی به نام مادرش (آدورنو) مقالاتی در زمینه یِ موسیقی می‌نوشت و در سال ۱۹۴۹ در آمریکا این نام را برای همیشه برای خود برگزید 

۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

چند سطر در همبستگى

رمون اوبراك از برجسته ترين چهره هاى مقاومت ضد فاشيستى فرانسه در جنگ دوم جهانى، در هفته گذشته ۱۰ آوريل در سن ۹۷ سالگى درگذشت. حماسه مقاومت او و همسرش لوسى اوبراك عليه نازى ها و سه بار فرار وى از اردوگاه هاى هيتلرى چند سال پيش به صورت فيلم درآمد. چهار سال اشغال فرانسه به دست نازى ها (از ۱۹۴۰ تا ۴۴) چنان گنجينه عظيمى از مقاومت همه جانبه (واقعا همه جانبه) در عرصه فعاليت و بسيج و سازماندهى توده اى، در عرصه نظامى، سياسى و ديپلماتيك، در عرصه ادبيات و هنر و غيره فراهم كرده كه تاريخ فرانسه را رقم زده و فرهنگ آن را هر چه غنى تر كرده است. نقش كمونيست ها، دمكرات ها و مهاجران ارمنى در اين مقاومت دوران ساز فراموش نشدنى ست. رمان هاى مقاومت كه برخى به زبان فارسى ترجمه شده بود مانند "خاموشى دريا" اثر وركور ترجمه حسن شهيد نورايى و "برمى گرديم گل نسرين بچينيم" به ما كه تازه به اين وادى گام گذاشته بوديم درس و نيرو مى داد.
رمون اوبراك كه يهودى تبار بود (يكى از مقالات كتاب "چهل مقاله از يهودى تباران ضد استعمار فلسطين" ـ انديشه و پيكار ـ به امضاى اوست) همواره از حقوق مردم فلسطين در برابر تجاوزات اسرائيل دفاع ميكرد. چند سال پيش كه در اجتماعى از دوستداران فلسطين حضور يافت و سخنرانى كرد قامت خميده و اراده استوار او از يادم نرفته است و مرا به ياد اين شعر حافظ مى اندازد كه:
قد خميده ما سهلت نمايد اما / بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد.
او گفته است: "مقاومت يعنى هوشيار بودن نسبت به آنچه رخ مى دهد، كوشش براى فهم آنچه در جامعه و در اطراف ما مى گذرد و آنگاه كه احساس كنيم با بى عدالتى روبرو هستيم، عليه بى عدالتى واكنش نشان دهيم نه كه به مشاهده آن بسنده كنيم بلكه بكوشيم كارى بكنيم."

۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

ازدواج اهریمنی اینترنت و سرمایه‌داری

اکنون بیش از دو دهه از انقلاب اینترنت می‌گذرد و در این دو دهه گواه گسترش سرگیجه‌آور ارتباطات بوده‌ایم، از وبسایت‌های جهانی گرفته تا تلفن‌های همراه که به‌رغم کوچکی‌شان، رفته‌رفته به کامپیوترهای پرقدرت تبدیل می‌شوند. بنگاه‌هایی مانند گوگل، آمازون، کرگزلیست و فیس‌بوک فرا‌گیر شده‌اند. تنها راه موفقیت در جامعه، غرق شدن در دنیای دیجیتال است. دیگر کسی اینترنت را از نظر گسترش فن‌آوری برابر با تلویزیون نمی‌بیند، بلکه انقلاب اینترنت با پیدایش صنعت چاپ مقایسه می‌شود.
اگر چیزهایی را که در دو دهه‌ی ۱٩٨٠ و ۱٩٩٠ درباره‌ی اینترنت و آینده‌ی آن نوشته شده بخوانیم و ببینیم که چه‌قدر دیدگاه‌ها نسبت به نقش اینترنت در جهان خوش‌بینانه بوده، شاخ درمی‌آوریم. در آن دو دهه همه بر این باور بودند که دانستنی‌ها با سرعت نور در اختیار همه‌ی مردم قرار می‌گیرد؛ دیگر سانسور معنی ندارد؛ قرار است همه‌ی نهادها و سازمان‌ها بهتر شوند؛ جهان وارد جاده‌ای دوسویه یا چندسویه ‌شود و به سمت روابط دموکراتیک پیش برود، به سویی که پیش از آن فکرش را هم نمی‌کردیم. دیگر شرکت‌های بزرگ نمی‌توانند سر مصرف‌کننده‌ها کلاه بگذارند و کوچک‌ترها و نوپاها را خرد کنند؛ دیگر دولت‌ها نمی‌توانند برنامه‌ها‌شان را از مردم پنهان کنند و رسانه‌ها و تبلیغات را در اختیار خود بگیرند؛ قرار است فقیرترین دانشجویان و دانش‌آموزان در دورافتاده‌ترین جاها به همه‌ی منابع آموزشی دسترس داشته باشند، به منابعی که پیش از آن فقط در اختیار نورچشمی‌ها و سرآمدها بود. کوتاه سخن، قرار بود مردم از ابزار و قدرت بی‌مانندی برخوردار شوند. برای نخستین بار در تاریخ، قرار بود همه در استفاده از دانستنی‌ها برابر باشند و همه‌ی مردم جهان بتوانند با یک‌دیگر رابطه‌ای بی‌پرده و سریع داشته باشند. دیگر سانسور معنی نداشته باشد و همه‌ی گنجینه‌ها در اختیار همه باشد، آن چیزهایی که چند سال پیش از آن، حتا تصورش برای قدرت‌های بزرگ و بزرگ‌ترین میلیاردرهای جهان هم ناممکن بود. قرار بود مشکل نابرابری و بهره‌کشی با نیرومندترین ضربه از میان برود.
بی‌گمان اینترنت یا روی‌هم‌رفته، انقلاب دیجیتالی، دنیا را در چندین لایه تغییر داد. اما به‌واقع، در وفای به پیمان‌هایی که زمانی اجرای‌شان صددرصد می‌نمود، شکست خورد. اگر روزی انتظار می‌رفت که اینترنت بازار را رقابتی کند و کاسب‌ها را پاسخگو، و دولت‌ها را وادار کند که سیاست‌هاشان را آشکار سازند، به فسادهای مالی و سیاسی پایان بخشند و از نابرابری‌ها بکاهند یا ساده بگویم، اگر روزی قرار بود که اینترنت به درجه‌ی خشنودی انسان بیافزاید، امروز، نه تنها به هیچ‌یک از این هدف‌ها نرسیده که بیش‌تر، مایه‌ی ناامیدی و دلسردی شده است. به سخنی دیگر، اگر اینترنت در بیست سال گذشته سبب بهبود دنیا شده، آن‌طور که هوادارانش مدعی این بهبود بودند، دلم نمی‌خواهد بدانم دنیای بدون آن دیگر چه دنیایی می‌شد.
دنیای اینترنت با دلیلی آشکار روز به روز به‌سوی فرآیند انباشت سرمایه پیش رفته است و به هیچ روی در گسترش دموکراسی موفق نبوده و زین پس با پیشرفت بیش‌تر، از این هدف دورتر هم می‌شود. آن‌چه به‌ظاهر در حوزه‌ی فضای عمومی‌ست، به‌واقع دارد به حوزه‌ی خصوصی وارد می‌شود و این حوزه روز به روز بسته‌تر، غیردولتی‌تر و انحصاری‌تر می‌شود.
طنز ماجرا در این است که اینترنت از دهه‌های پس از جنگ با سرمایه‌گذاری‌ها و پژوهش‌های دولتی رشد کرده و اگر به عهده‌ی بازار آزاد و بخش خصوصی بود، هرگز به‌وجود نمی‌آمد.
متاسفانه هم‌زمان با انفجار انقلاب دیجیتالی، نولیبرالیسم هم پله‌های رشد و پیشرفت خود را می‌پیمود و  «بازار آزاد» را چون باغی زیبا وصف می‌کرد. همه‌جا سخن از آن بود که «هر جایی که سوددهی هست باید کاسبی کرد و این موثرترین شیوه‌ی استفاده از منابع اقتصادی‌ست.»
تبلیغات فراگیر برای بازار آزاد در دهه‌ی ۱٩٩٠ اینترنت را یک شبه به رسانه‌ای بزرگ تبدیل کرد. اینترنت برای کسب‌وکار و برای سیاست‌مدارها به معنی باز کردن افسار کارآفرین‌ها، نابودی انحصارطلبی، ایجاد نوآوری و به قول بیل گیتز به‌وجود آوردن «سرمایه‌داری به دور از ناسازگاری» بود. قرار بود منبع درآمد بزرگی باشد. حتا آن‌هایی که به بازارگرایی و بنگاه‌های بزرگ بازرگانی بدبین بودند، نسبت به هجوم سرمایه‌داری به شبکه‌های اینترنتی نگران نبودند و نمی‌ترسیدند که دایناسورهای بزرگ چندملیتی این تکنولوژی جادویی را هم رام کند. حباب اینترنت در پایان این دهه نظام سرمایه‌داری را تشویق کرد تا اینترنت را در آغوش بگیرد و رسانه‌های خبری آمریکا هیچ‌گاه از این زوج خوشبخت چیزی نگفتند. گویا عقد زناشویی سرمایه‌داری و اینترنت در آسمان‌ها بسته شده بود.
ناگفته نماند که در آغاز نه تنها اینترنت با آگهی‌های تبلیغاتی همراه نبود که سخت مخالف آن بود. پیش از دهه‌ی نود شبکه‌ی بنیان‌گذار نشنال ساینس، که از پیشگامان سرمایه‌گذاری برای اینترنت بود، در برابر هر گونه آگهی تبلیغاتی ایستادگی می‌کرد. اگر کسی به خودش اجازه می‌داد و روی شبکه‌های اینترنتی کالایی را در معرض فروش می‌گذاشت، حتما نقره‌داغ می‌شد، به سخنی دیگر، دیگران می‌آمدند و صندوق ایمیل او را مسدود می‌کردند و از او می‌خواستند که آگهی‌اش را پاک کند. قوانین استفاده از اینترنت بر این اساس بود که «آگهی‌های تبلیغاتی» و «فضای دموکراتیک عمومی» نمی‌توانند درهم‌آمیزند. از دید استفاده کننده‌های اینترنت مشکل جامعه رسانه‌های بزرگ بودند و راه حل برای رفع این مشکل «اینترنت» بود. می‌گفتند شهروندان خوبِ دهکده‌ی اینترنت باید برابر باشند و نباید به هیچ روی برای سود و سودآوری حقوق دیگران را پایمال کنند.
اما متاسفانه توانایی دموکراتیک اینترنت در برابر فشار سرمایه برای یکپارچه کردن قدرت انحصاری رفته‌رفته کاهش یافت و تمام شد و در برابرش دیوارهای انحصاری بالا رفت. در هر چرخشی صنایع مرتبط به اینترنت از بازار رقابتی به بازار انحصاری وارد شدند و این داستانِ بسیار آشنایی‌ست: هر سرمایه‌دار عاقلی می‌خواهد تا آن‌جا که بشود قدرت بازار را در دست داشته باشد و از رقابت‌ها بکاهد. بنا به تئوری دیرینه‌ی اقتصادی، تمرکز در بازار، روی‌هم‌رفته، برای توزیع موثر منابع در اقتصاد هر کشوری بد است. انحصار سرمایه دشمن رقابت است و رقابت سیستم را درستکار و امانتدار می‌کند.
به هر روی، قدرت انحصاری در شبکه‌های گسترده‌ی اینترنت نفوذ کرد و سبب مشکلات زیادی شد. این غول‌های بازار آزاد هم‌چنان از قدرت انحصاری خود بهره می‌گیرند تا هر شبکه‌ی نوی را در اینترنت فتح کنند و در این راه پول‌های هنگفتی را سرمایه‌گذاری می‌کنند تا بخش تجاری تازه‌ای بگشایند. به عنوان نمونه، گوگل ۳۳ میلیارد دلار سرمایه‌ی نقد در این راه گذاشته است. تاکنون میلیاردها دلار خرج کرده تا بخش‌های کلیدی اینترنت را به‌دست آورد. در چند سال گذشته هر ماه یکی از بخش‌های کلیدی را از آن خود کرده. به گزارش خود گوگل در سه فصل آغازین سال ٢٠۱٠ فقط گوگل چهل بخش کلیدی اینترنت را مالک شده است و مایکروسافت با ۴۳ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری به همان نسبت مالک بخش‌های سودآور اینترنت شده و اپل با ۵۱ میلیارد دلار سرمایه.
این‌که نفوذ تکنولوژی جدید سبب ایجاد رقابت آنلاینی خواهد شد، تئوری یاوه‌ای بیش نیست و اگر به گونه‌ای این رقابت رخ دهد، شاید جلو انحصار بیش‌تر سرمایه را در کوتاه‌مدت بگیرد. موارد استثنایی که نام می‌برند، نمی‌توانند رقابت واقعی ایجاد کنند. مثلا گاهی بازار آنلاین جدیدی باز می‌شود که تسلیم غول‌های بازار پیشین نمی‌گردد، اما خود او بازار انحصاری نوی می‌آفریند (مثل فیس‌بوک). از آن‌جا که این نوکیسه تن به قاپیده شدن نمی‌دهد و غول دیگری با خروارها پول نقد نمی‌تواند آن را بخرد، دور این باغ نو دیواری از ارزش‌های اقتصادی می‌کشد. امروزه گاهی اقتصاددان‌ها به این بازی و باغ حصارکشی شده برای بهره‌کشی می‌گویند، استخراج ارزش افزوده. به عبارت دیگر، توانایی دزدی آن‌ها از مردمی که در دنیای ارتباطات زندانی شده‌اند، بیش از توانایی دزدی در یک بازار معمولی‌ست. بی‌گمان این یک بازار واقعی نیست. این بیش‌تر مثل هواست، مثل آب است، نوعی از اموال عمومی‌ست که به همه تعلق دارد. وقتی ارسطو گفت، انسان حیوان اجتماعی‌ست، منظورش این بود که ما حیوان‌هایی هستیم که به روابط اجتماعی نیاز داریم. می‌دانیم که مغز انسان با زبان تکامل یافته و زبان یک ویژگی اجتماعی‌ست. رشد روابط اجتماعی و الگو‌های دموکراتیک مثل علم، فرهنگ و غیره همه ارتباطی‌اند. بالا آمدن اینترنت به عنوان شیوه‌ای از روابط اجتماعی آزاد دورنمای قلمروی تازه‌ و گسترده‌ای از اجتماعی بودن انسان را می‌پروراند و توانایی‌های دموکرات شدن او را افزایش می‌دهد. با این‌همه، به‌جای آن‌که از اینترنت به عنوان ابزاری برای گسترش اجتماعی بودن انسان استفاده شود، به ابزاری بدل شده که نقش عکس آن را بازی می‌کند: ابزار نوی برای بیگانگی و دوری. در این فرایند هیچ چیز طبیعی نیست؛ اما به‌واقع این یک گزینه‌ی عمومی‌ست.
نتیجه‌ی اخلاقی این داستان روشن است. مردم آمریکا و سایر کشورهای جهان باید دو برابر بکوشند تا تناقض اینترنت را در همه‌ی لایه‌های تحلیلی‌ای که تاکنون ارائه شده نشان دهند. نتیجه‌ی روشنی وجود ندارد و این موضوع هنوز به بازیچه گرفته می‌شود. جهان به یک شبکه‌ی گسترده از مقاومت نیاز دارد و این کار شدنی‌ست. بی‌گمان با توجه به سرشت اینترنت و پولی که در آن نهفته، این موضوع در سال‌های آینده بیش‌تر مطرح خواهد شد و شیوه‌ای که این نبرد ادامه یابد سرنوشت و آینده‌ی این حیوان اجتماعی را تعیین خواهد کرد.  
گزیده برگرفته از مانتلی ریویو
The Internet’s Unholy Marriage to Capitalism, by John Bellamy Foster and Robert W. McChesney
مانتلی ریویو، شماره‌ی ۶٢/ ماه مارس ٢٠۱۱

۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

مانيفست حزب كمونيست پس از ۱۶۲ سال ۲۰۱۰ ـ ۱۸۴۸

۱۶۲ سال از صدور مانيفست مى گذرد. طى اين زمان دراز، هزاران چاپ به زبان هاى مختلف از آن منتشر شده است. چنين به نظر مى رسد كه اين متن با كليهء زمان ها همراه بوده، كنار گذاشته نشده، به تاريخ سپرده نشده و همواره الهام بخش نسل هاى پياپى بوده است. و اين در حالى ست كه مى دانيم مانيفست در ميانهء قرن نوزدهم نوشته شده و نقطهء عزيمتش وضعيت سرمايه دارى نوپاى آن روزها ست و نيز اينكه سرمايه دارى ابتدا در چارچوب ملى شكل گرفته و سپس به شيوهء توليد جهانى تحول يافته و بالاخره اينكه آگاهى ماركس و انگلس هنوز به نضج و پختگى سال هاى بعد نرسيده بوده است.

ببينيم اين تداوم و استمرار از كجا سرچشمه مى گيرد؟
آنچه جالب توجه و حتى ناسازه (پارادوكسال) مى نمايد اين است كه ماركس و انگلس يك ربع قرن پس از نگارش مانيفست، در مقدمه اى كه در سال ۱۸۷۲ بر يكى از چاپهاى آن نوشته اند يادآور شده اند كه «گرچه در عرض ۲۵ سال اخير شرايط و اوضاع قوياً تغيير يافته، با اين همه، اصول كلى مسائلى كه در اين "مانيفست" شرح و بسط داده شده است روى هم رفته تا زمان حاضر نيز به صحت كامل خود باقى مانده است. در بعضى جاها شايسته بود اصلاحاتى به عمل آيد، اجزاء عملى اين اصول، همان طور كه در خود مانيفست ذكر شده، هميشه و همه جا مربوط به شرايط تاريخى موجود است و به همين جهت براى آن اقدامات انقلابى كه در پايان فصل دوم قيد گرديده است به هيچ وجه اهميت مطلق نمى توان قائل شد. در شرايط امروزى شايسته بود كه اين قسمت از بسى لحاظ به شكل ديگرى بيان شود. نظر به تكامل فوق العادهء صنايع بزرگ در عرض بيست و پنج سال اخير (...) اين برنامه اكنون در برخى از قسمت ها كهنه شده است» (در اينجا عيناً از ترجمهء فارسى چاپ پكن، ص ۲ نقل شد. م 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

آیا یک مارکسیست می تواندیبه حقوق بشر باور داشته باشد؟

پرسش فوق را می‌توان به دو صورت کاملا متفاوت مطرح کرد. یکی از دیدگاه جرمی بنتام، یعنی از نقطه‌نظر فایده‌باورانه(UTILIARIAN). او حقوق طبیعی را "پوچ و بی معنی"و حقوق طبیعی خدشه‌ناپذیر را "واقعا پوچ و بیمعنی" می‌دانست. از این روست که مثلا سر جورج کورن. وال. لویس اصطلاح‌هایی هم‌‌چون "حقوق اصیل، حقوق طبیعی، حقوق نسخ‌ناپذیر، حقوق جدایی‌ناپذیر، حقوق خدشه‌ناپذیر، حقوق ارثی، حقوق ذاتی" (1) و غیره را حقوقی می‌دانست که:
"سرچشمۀ آن‌ها در تئوری وضع طبیعی و قرارداد اجتماعی قرار دارد؛ اما از این حقوق اغلب کسانی استفاده می‌کنند که این نظریه‌ی پوچ و زیان‌آور را هرگز نشنیده‌اند و اگر از آن اطلاع ‌داشتند احتمالا آن را رد می‌کردند. آن‌ها خواست‌‌هایی دارند که حقوق می‌نامند و معتقدند که در یک خط مشی‌سیاسی عقلانی چنین حقوقی، قانونا مورد تایید قرار دارد. وظیفة این اشخاص این است که نشان دهند لازمة یک خط مشی سیاسی عقلانی، پاسخ‌گویی به خواست آن‌هاست. اما از آن‌جا که چنین امری نیاز به فرآیند استدلال دارد و ابداع و درک استدلال معمولا دشوار است، آن‌ها ترجیح می‌دهند مساله را با استفاده از عبارات پر طمطراقی که نمونه‌های‌اش را در بالا آورده‌ام مصادره به مطلوب ‌کنند".(2) بسیاری از فیلسوفان مدرن سیاسی انگلوساکسون، فایده‌باوری را هم‌چون بدیل عمده‌ای در برابر نظریه‌های اخلاقی و سیاسی استوار بر حقوق تلقی ‌کرده و اغلب از آن در برابر این نظریه دفاع می‌کنند.(3)