پرسش فوق را میتوان به دو صورت کاملا متفاوت مطرح کرد. یکی از دیدگاه جرمی بنتام، یعنی از نقطهنظر فایدهباورانه(UTILIARIAN). او حقوق طبیعی را "پوچ و بی معنی"و حقوق طبیعی خدشهناپذیر را "واقعا پوچ و بیمعنی" میدانست. از این روست که مثلا سر جورج کورن. وال. لویس اصطلاحهایی همچون "حقوق اصیل، حقوق طبیعی، حقوق نسخناپذیر، حقوق جداییناپذیر، حقوق خدشهناپذیر، حقوق ارثی، حقوق ذاتی" (1) و غیره را حقوقی میدانست که:
"سرچشمۀ آنها در تئوری وضع طبیعی و قرارداد اجتماعی قرار دارد؛ اما از این حقوق اغلب کسانی استفاده میکنند که این نظریهی پوچ و زیانآور را هرگز نشنیدهاند و اگر از آن اطلاع داشتند احتمالا آن را رد میکردند. آنها خواستهایی دارند که حقوق مینامند و معتقدند که در یک خط مشیسیاسی عقلانی چنین حقوقی، قانونا مورد تایید قرار دارد. وظیفة این اشخاص این است که نشان دهند لازمة یک خط مشی سیاسی عقلانی، پاسخگویی به خواست آنهاست. اما از آنجا که چنین امری نیاز به فرآیند استدلال دارد و ابداع و درک استدلال معمولا دشوار است، آنها ترجیح میدهند مساله را با استفاده از عبارات پر طمطراقی که نمونههایاش را در بالا آوردهام مصادره به مطلوب کنند".(2) بسیاری از فیلسوفان مدرن سیاسی انگلوساکسون، فایدهباوری را همچون بدیل عمدهای در برابر نظریههای اخلاقی و سیاسی استوار بر حقوق تلقی کرده و اغلب از آن در برابر این نظریه دفاع میکنند.(3)







