کمونيسم شورائی از نظر سياسی و تئوريک در آلمان و هلند در سالهای1920، همچون آلترناتيو مجزائی در برابر تئوری لنينيستیِ انقلاب و پراتيک سياسیاش هم در روسيه و هم از طريق بينالملل سوم در سطح بينالمللی، تکوين يافت. تئوریهای کمونيستهای شورائی در آغاز از تجاربشان از جنبش شوراهای کارگری در انقلابِ سقط شدهی 1918 آلمان و سالهای اوليهی جمهوری وايمار، و نيز مطالعاتشان در مورد جنبش شورائی (يا «سوويت»ی) در روسيه طی دوران انقلابی 1905 و 1917 مشتق شده بود.[1] تئوری شوراگرا بطور شکفته پديد نيامد، بلکه در طی چندين دهه بعد، برمبنای نقد هرچه پالايش يافته تر از تجربه لنينيستی در روسيه و در سطح بينالمللی، و نيز درک کاملتری از فرآيند انقلاب پرولتاريائی و درک روشن تری از سرشت جامعه ی کمونيستی تکوين يافت. رشتهی آشکاری در ميان اين مفاهيم، و نيز پيروی از متدها و روح تحليل مارکس از سرمايهداری و سرشت انقلاب پرولتری وجود دارد که فرای هرچيز بر آن است که «رهائیِ طبقه کارگر وظيفهی خود کارگران است.»[2] يکی از درکهای پايهای کمونيسم شورائی اين است که ابزار و اهدافِ فرآيند انقلابی بطور تفکيکناپذيری به يکديگر گره خورده اند و مسير انقلاب به ناگزير سرشت جامعه ی نوين را تعيين میکند. بنابراين، آنها آن اشکال سازمانی ای که شايستهی فرآيند انقلاب است را مورد بحث قرار می دادند و به عنوان مبانی سازمانی جامعه ی نوين در نظر می گرفتند.بايد تاکيد شود که شوراگراها، نه در تئوری و نه در پراتيک، در جستجوی تحميل يک شکل سازمانی به جنبش کارگری نبودند. آنها در اصل بر شکل «شورائی» تاکيد داشتند چون آنرا بمثابه آفرينش خودانگيختهی طبقه کارگر عليه سرمايهداری می ديدند.[3] پايبندی اصلیشان به خود-رهائی طبقه کارگر باقی ماند --با هر شکلی که ممکن است اين خود-رهائی بخود گيرد. پانهکوک اين را در متنی که در اواخر عمرش نوشت کاملاً روشن کرد:







