همان طور که پیشتر به تحلیل این مساله پرداختم، به علت اشتباهات و انحرافات چپ در قرن بیستم، و بحران سیاست و سیاستمداران از یک سو، و وجود عمل رزمنده و اصیل بعضی جنبشها و کنشگران جدید اجتماعی از سوی دیگر، گرایشی فزاینده- در جهت کنار گذاشتن احزاب سیاسی و حتی تا حد کمتری تمرکز و رهبری در مبارزه در حال شکل گرفتن است. برخی میگویند در مرحله کنونی ما میتوانیم بدون احزاب، مبارزهمان را به پیش ببریم و وظیفهی چپ باید در راه هم جهت کردن منافع این گروهها و اقلیتها- نژاد، جنس، امتیازات جنسی و فرهنگی از هر نوع- حول یک هدف مشترک محدود شود.آنها در تایید گفتارشان به عملکرد جنبش علیه جهانی شدن اشاره میکنند: به عنوان نمونه "در اعتراضهای سیاتل در 1999 آن چه که ناظران را متعجب ساخت این بود که گروههایی که قبلا به نظر میرسید که مخالف یک دیگر باشند- اتحادیهها، طرفداران محیط زیست، گروههایی کلیسایی، آنارشیستها و غیره- بدون ساختار متمرکز و متحدکنندهای که تفاوتهای آنها را کنار بگذارد و یا تحت تابعیت خود قرار دهد با یک دیگر به طور مشترک عمل کردهاند".(1)







