جواب: چهار ساله بودم كه در كارخانهى آجرپزى به كار مشغول شدم. وقتى كه كار نمىكرديم، صاحب كارخانه ما را مىزد. او به ما دو بار در روز غذا مىداد. روزى دوازده ساعت كار مىكرديم. كار سخت بود، آجرها سنگين و دستهاى ما كوچك. من در آن جا به اتفاق پدر و مادرم كار مىكردم. تا اين كه يك روز احسان الله خان به محل كار ما آمد. او با پدر و مادر من و بچههاى ديگر حرف زد و گفت: "بچهها نبايد كار كنند، آنها بايد درس بخوانند". احسان در محل كارخانه، براى بچهها مدرسه باز كرد و پدر و مادرهاى ما راضى شدند، كه ما را به مدرسه بگذارند.
وقتى صاحب كارخانه موضوع را فهميد، پدر و مادرهاى ما را مجبور كرد كه كارخانه را ترك كنند و آنها بيكار شدند. يكى از هم كلاسىهاى ما به نام اقبال مسيح از كارخانه فرار كرد و به لاهور نزد احسان رفت و در يكى از دویست و پنجاه مدرسهاى كه «جبههى رهايى بخش كودكان از كار بردگى» براى بچههايى مثل ما درست كرده بود، شروع به درس خواندن كرد. اقبال به اروپا و آمريكا سفر كرد. او در مورد كار كودكان قالى باف صحبت كرد و در آمريكا هم جايزه گرفت، «بورس تحصيلى». اما وقتى كه به پاكستان برگشت، صاحبان كارخانه، حرفهايى را كه او دربارهى كار كودكان زده بود، تحمل نكردند و او را در شانزده آپريل 1995 كشتند. من و اقبال دوست بوديم. او از من سه سال بزرگتر بود، اما خيلى مهربان و صميمى بود. با همهى بچهها دوست بود و با ما حرف مىزد. وقتى كه اقبال را از ما گرفتند، ما بچهها با معلمهايمان و احسان و خيلىهاى ديگر، دست به اعتراض زديم. از دولت خواستيم كه قاتل را دستگير كند. وقتى اين كار را كرديم، دولت شروع به زدن برچسب به رهبر ما، احسان، كرد. آنها گفتند، كه احسان وطن فروش است و خيلى چيزهاى ديگر. بعد از مرگ اقبال، كارگران زيادى دستگير شدند. در يك حمله، دفتر تشكيلات ما را خرد كردند و حملات زيادى به سازمان BLLF («جبههى رهايى بخش كودكان از كار بردگى») شد.







