نمایش پستها با برچسب گئورگی لوکاچ. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب گئورگی لوکاچ. نمایش همه پستها
۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه
انسان در ادبيات مدرن از ديدگاه لوكاچ
۱۶:۱۱
گئورگی لوکاچ
کیوان
لوكاچ ادبيات معاصر رابه سه شاخه اصلي تقسيم ميكند .ادبيات
مدرنيستي با نمايندگان شاخصي چون كافكا .جويس. پروست ..... وادبيات بلوك شرق و سوم
ادبيات رئاليسم انتقادي با نويسندگان شاخصي چون مان. كنراد و... او ادبيات
مدرنيستي وادبيات بلوك شرق را مورد انتقاد قرار ميدهدو به تحسين رئاليسم انتقادي مي
پردازد .او معتقد است كه ادبيات مدرنيسم و ادبيات بلوك شرق انسان را به صورت ايستا
ترسيم مي كنند .اما رئاليسم انتقادي در عين اعتراض به جنبه هاي مخرب زندگي مدرن
انسان و تغييرات اجتماعي را به صورت پويا نشان مي دهند . لوكاچ در باره انسان در
ادبيات مدرن چنين مي پندارد كه اين گونه ادبي انسان را اسير نيروهاي ويرانگر هستي
مي داند .و اضطراب و دلهره ويژگي اصلي انسان است .انسان موجودي ترسو و غير اجتماعي
و ناتوان از برقراري ارتباط با ديگران معرفي ميشود .و حتي اگر چنين ارتباطي نيز اگر
ممكن باشد ارتباطي كم عمق و سطحي مي باشد.انسان در چنين حالتي به تكه پاره هاي
تجربي بي ارتباط تنزل مي كند .در نهايت در اثار مدرنيسم اعتراضي بيمار گونه به هستي
خود است .در نهايت تنهايي انسانهايي جنون زده سرنوشت محتوم بشر است .در اينجا
فروپاشي واقعيت پيراموني و جدايي زمان ذهني از زمان عيني و چند پاره كي شخصيت
انساني صورت مي گيرد .لوكاچ ميانديشد كه ادبيات مدرنيستي موضعي غير انتقادي و منفعل
دارد .علاوه بر ان نويسندگان مدرن به استثناي كافكا گرايشي شديد به بيان
ناتوراليستي دارند .بياني كه ميان امور جزئي مرتبط ونامرتبط تفاوتي نمي گذارد . مي
توان گفت :
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه
لوکاچ در کوه جادو
همسویی و تضاد لوکاچ و توماس مان
لوکاچ دربارة توماس مان مینویسد:
« توماس مان به قلمرو فراباش گریز نمیزند در آثار او مکان و زمان و جزئیات در موقعیت اجتماعی و تاریخی ریشه دارند. او بیآنکه موقعیت بورژوایی خود را ترک گوید و جامعههای نوخاستة سوسیالیستی را- یا حتی نیروهایی را که برای استقرار سوسیالیسم تلاش میکنند- تصویر کند، پرسپکتیو سوسیالیسم را مد نظر دارد… با این وصف، در آثار توماس مان همین پرسپکتیو به ظاهر محدود اهمیتی اساسی مییابد و موجب هماهنگ اجزای آثار او میشود. هر بخش از تمامیت تصویر شده در محتوای اجتماعی ملموسی جای میگیرد و اهمیت آن برای تحول جامعه بروشنی تعریف میشود. توماس مان جهان ما را توصیف میکند؛ جهانی که در شکل بخشیدن بدان نقش داریم و آن نیز به نوبة خود ما را شکل میدهد. توماس مان هر چه پیچیدگی واقعیت کنونی ما را ژرف تر میکاود ما موقعیت خود را در تکامل پیچیدة نوع بشر روشن تر درک میکنیم. از اینرو، به رغم توجه پر شورش او به جزئیات هرگز به قلمرو ناتورالیسم در نمیلغزد و باآنکه مفتون قلمروهای تاریک وضع مدرن است انحراف را همواره انحراف نشان میدهد و ریشهها و سرچشمههای ملموس آن را در جامعه پیگیری میکند
« توماس مان به قلمرو فراباش گریز نمیزند در آثار او مکان و زمان و جزئیات در موقعیت اجتماعی و تاریخی ریشه دارند. او بیآنکه موقعیت بورژوایی خود را ترک گوید و جامعههای نوخاستة سوسیالیستی را- یا حتی نیروهایی را که برای استقرار سوسیالیسم تلاش میکنند- تصویر کند، پرسپکتیو سوسیالیسم را مد نظر دارد… با این وصف، در آثار توماس مان همین پرسپکتیو به ظاهر محدود اهمیتی اساسی مییابد و موجب هماهنگ اجزای آثار او میشود. هر بخش از تمامیت تصویر شده در محتوای اجتماعی ملموسی جای میگیرد و اهمیت آن برای تحول جامعه بروشنی تعریف میشود. توماس مان جهان ما را توصیف میکند؛ جهانی که در شکل بخشیدن بدان نقش داریم و آن نیز به نوبة خود ما را شکل میدهد. توماس مان هر چه پیچیدگی واقعیت کنونی ما را ژرف تر میکاود ما موقعیت خود را در تکامل پیچیدة نوع بشر روشن تر درک میکنیم. از اینرو، به رغم توجه پر شورش او به جزئیات هرگز به قلمرو ناتورالیسم در نمیلغزد و باآنکه مفتون قلمروهای تاریک وضع مدرن است انحراف را همواره انحراف نشان میدهد و ریشهها و سرچشمههای ملموس آن را در جامعه پیگیری میکند
جامعه شناسی ادبیات – لوکاچ و جامعه شناسی رمان
لوکاچ با ایجاد پیوند میان فلسفۀ اومانیستی ( انسان محوری ) پرولتری و هنر سترگ، اصالت را به هنری می دهد که همچون مارکسیسم سعی در به روی صحنه آوردن تمامیت انسان و انسان جامع در مجموع دنیای اجتماعی دارد. او بر این نظر است که ادبیات ( رمان به عنوان نوع غالب در هنر مدرن بورژوازی ) به عنوان شکلی از هنر سترگ نیز باید همچون انسان محوری پرولتری « انسان را در جامعیت خویش، برقراری هستی بشری در تمامیت اش، در دل خود زندگی، حذف عملی و حقیقی پژمردگی و پراکندگی هستی بشری » ( که ریشۀ این پژمردگی و پراکندگی را در طبقاتی بودن جامعه می داند ) بیان کند، و به عنوان مسائل مطرح، به آن بپردازد. و مبنای زیبایی شناسی کلاسیک مارکسیست را همین ها می داند. و از همین منظر است که لوکاچ از رئالیسم به عتوان رئالیسم سترگ راستین یاد می کند و در مورد آن بر این نظر است که « انسان و جامعه را از دیدگاهی صرفاً انتزاعی و ذهنی به نمایش نمی گذارد، بلکه آن ها را در تمامیت پویا و عینی شان به روی صحنه می آورد… رئالیسم مستلزم انعطاف پذیری، ترسیم همه جانبۀ اشخاص، زندگی مستقل انسان ها و روابط آنان با یکدیگر است… ». و همین است ارتباط دنیای متن ادبی با دنیای بیرون و واقعی؛ که بتواند انسان ها را در تمامیتشان به نمایش درآورد. و شاید بتوان گفت؛
اشتراک در:
پستها (Atom)








